۲۰۶

روز مادر ست ؛اما من خالی ام ،خوشحالم که انجا نیستم تا جای خالی ش را ببینم یا کسانی که بدو از گل فروشی به شیرینی فروشی میروند یا تابلوهای مغازه ها که برای روز مادر حراج زده اند؛اینجا یک روز عادی ست که می توانم بنشینم روی نیمکت پارک و با دوست جدیدم چای بخوریم و بیسکوییت واگر به اینجا سر نمیزدم اصلا نمیفهمیدم روز ،روز اوست.اما حالا چه ؟فاصله ، بیشتر از کیلومترهای بینمان ست و در عین حال من او را در قلبم همیشه حمل میکنم و مردن؟مردن او را هرگز نمیفهمم ؛ انگار هرگز به من خبر مردنش را نداده اند ؛نبودنش به قدری سهمگین ست که هنوز فکر میکنم جایی نشسته روی تختش و جدول حل میکند ؛هنوز انگار نگران من ست و هنوز حین اشپزی با اهنگ در حال پخش زمزمه میکند ،هنوز اینقدر دیر نیست و امروز روز اوست .

/ 0 نظر / 11 بازدید