۲۰۳

با تمام خواهرانش فرق میکرد روشنفکر و کتاب خوان و عاشق تاریخ بود ،خرافاتی نبود و کلی ضرب المثل بلد بود ،میتوانستی از او هر سوالی راجع به تاریخ ایران داری با جزییات بپرسی ،در مورد تاریخ معاصر روسیه ،فرانسه هم؛و همه اینها را خودش خوانده بود ،برایم تعریف میکرد که از سیزده چهارده سالگی ولع خواندن داشته و روزنامه باطله و کتابهایی که دوستانش میخریدند را میخوانده چون در خانه شان خرید کتاب و مجله خیلی لوکس محسوب میشده ست و او پول کافی نداشته ،با این وصف هر کتابی را که میگفتی خوانده بود ،سر انقلابی پر شوری داشت و همیشه و همیشه میپرسید چرا؟،اعتراض میکرد ،حرص میخورد،تلاش میکرد ،هنوز غصه ان کتابهایی را میخورد که جمع کرده بود و سر انقلاب مادرش برده بود و دور از چشمش سوزانده بود تا دردسر نشود ،کتابها بخش مهمی از زندگیش بودند فرقی نمیکرد چه کتابی همه چیز میخواند و میخواند ،خیلی هم محتوای کتابها خوب یادش میماند من همیشه تعجب میکردم از این حافظه ،کتابخانه عشق مشترک ما بود ،گاهی زمانی که بیست سالم بود شاید انقدر ها به درستی کارهایش فکر نمیکردم ،شک داشتم که اصلا درست است یانه ؟ از او یاد گرفته بودم که همیشه بپرسم چرا ؟،از او یاد گرفته بودم که به چیزی که نیستم تظاهر نکنم ،خودم باشم گاهی حتی به او میگفتم این تربیت غلط بوده و او خیلی وقتها قبول میکرد و گاهی حتی معذرت خواهیی میکرد اما هرگز فرصت نشد من از تصمیمات غلطی که برایش گرفته بودم عذر خواهی کنم ،همیشه سهم او دادن بود و من شرمگینم که سهمم را گرفته ام اما سهمش را نداده ام و خیلی بعدها گاهی پی میبردم که ان حرف یا ان طرز تربیت درست بوده اما حالا دیر شده فقط می خواستم اعتراف کنم حتی اگر به شدت از انچه بوده ام یا هستم شرمگینم

/ 0 نظر / 9 بازدید