۲۴۸

زمانی نه خیلی دور ،شاید ده سال قبل در زندگیم کسی بود که میتوانستی خودت را به او بسپاری و چرت کوتاهی بزنی ،میدانم زندگی ان وقتها اسان تر بود اما هر موقعی مقتضیات خودش را دارد با او می توانستی فکر نکنی چه اتفاقی می افتد کافی بود بگویی چه اتفاقی میخواهی بیافتد چشمها را میتوانستی ببندی و مطمئن باشی کسی هست که مثل خودت تلاش میکند،فارغ از اینکه به نتیجه میرسد یا نه؟همین تلاش مهم بود اینکه حس کنی هر کاری از دستش برمیامده کرده ست ،زندگیم با (ع) این تکیه گاه را کم داشت ،کسی نبود که به او تکیه کنی ،شاید خودش نازک نارنجی تر وخسته تر از من بود ،شاید خودش عادت داشت به کسی تکیه کند ،اما به هر حال تکیه گاه من نبود،هرگز در زندگی با او خیالم راحت نبود،هرگز حس نکردم با رضایت قلبی کاری به جای من انجام میدهد ،خودش رااغلب از مسئولیت ها دور نگه میداشت ،می ترسید ،احساس خفگی میکرد ، علاوه بر نبود آن چرت کوتاه گاهی استرس خیلی از چیزها هم به دوش من می افتاد و در نهایت باعث اعتراض او میشد که تو مضطربی تو به من استرس وارد میکنی ؛به هر حال الان دلم چرت کوتاهی میخواهد بعد سالها یکسره دویدن دلم میخواهد کسی را پیدا کنم ولو شده برای یک روز و بگویم بی زحمت امروز جای من زندگی کن تا من چرتم را بزنم .

/ 3 نظر / 15 بازدید
maral200006

چرا توی این پست همش از فعل ماضی استفاده کردی؟ مگه الان ع کنارت نیست؟ یعنی جدا شدید؟

maral200006

mamnon

maral200006

اینکه جواب میدی ممنون. راستی الان اونجا بورسیه یا داتشجو هستی؟