۲۴۰

امروز ١٩خرداد٩٢؛ تو*گه دوباره دارو شروع کرد نمیتونستن از مامان رگ بگیرن سوراخ سوراخ کردنش ، نه دفعه ،حتی سرمو که برگردوندم دیدم یه بارم پاشو سوراخ کردن ، دل منم باهاش ریش ریش شد وقتی برگردوندمش خونه و روی تخت معصومانه داشت جاهای رگ گیری رو میشمرد پایین دم در بابا اومده بود استقبالمون دست مامان رو گرفت و رفتن بالا ؛شب موقع رفتن دیدم بابا رو پله ها نشسته سیگار میکشه و گریه میکنه؛ من سی و سه سالمه و تا حالا ندیده بودم که بابا گریه کنه ؛ خیلی ناراحتم

/ 0 نظر / 10 بازدید