هیچ وقت اندازه تو دوستش نداشتم ،بارها پیش خودم فکر میکردم که در حق تو کوتاهی کرده،یا ان اندازه که لایقش بودی عاشقت نبوده،اعتراف میکنم که وقت مریضی تو بارها فکر کردم اگر او به جای تو مریض بود من راحت تر این بحران را پشت سر میگذاشتم ،بارها هم گفته بودم که از دست دادن او برایم راحت تر از از دست دادن توست،حالا اما وقتی میبینم از بیوفایی تو حرف میزند و گریه میکند،از اینکه قرارتان این نبوده حرف میزند و از اینکه بارها خواسته تا اورا تنها نگذاری،نمیدانم چه میتوانم بگویم؟

/ 0 نظر / 11 بازدید