٢٧۴

قبل تر شاید چند هفته قبل حالم بهتر بود حسودم ؛شبها مینشستم و داشته ها و نداشته هایم را می شمردم و همیشه به این نتیجه می رسیدمکه داشته هایم خیلی کمتر از نداشته هایم هستند به نداشته هایم فکر میکردم :به لفظ دخترکی که شوهری برای زنش به کار میبرد ، به تمام انچه انتظار داشتم باشم ، به از دست دادن مامان ،به سرمای شدید توی قلبم ، به فاصله ای که بین من و اوست و هرگز پاک نمیشود ؛حالا اما واقعا حالم بد ست حالا دیگر غمم علت ندارد فقط میدانم که خوب نیستم علتش را نمیدانم هر روز به این نتیجه میرسم که اصلا به چه امیدی تلاش میکنم ،به کجا باید مهاجرت کنم ، برای کدام امید یا برای کدام ارزو صبحها باید از خواب بلند شوم ، برای چه سر کار بروم ،چرا هر هفته امتحان بدهم ، من حتی هفته هاست حوصله ندارم بروم و برای یخچال خانه ام خرید کنم یا بروم و یک رول دستمال توالت بخرم ! حس زندگی مثل یک خوک هر شب دیوانه ام میکند ،لولیدن درهیچ ،سپری شدن در هیچ ،تلاش برای هیچ

/ 0 نظر / 23 بازدید