۲۳۳

دستهای بابا با انگشتهای کوتاه و چهار گوش ،دستهای قویی بود که همزمان مرا به شعف وا میداشت و می ترساند ،دستهایش مثل دستهای کارتونهای کودکیم بازیگوش و خندان بود ،اما می توانست مرا بترساند همیشه دستهایش برایم با مزه بود ولی هیچ گاه آنها را بیشتر از وقتی که مامان مریض بود و او به جای مامان کارهای خانه را میکرد و خراشهای چاقوی آشپزخانه را روی آن میدیدی ، دوست نداشتم .

/ 0 نظر / 3 بازدید