۲۴۲

من ادم غمگینی هستم که چیزهای زیادی برای خوشحال بودن داشته ست ؛اولین ومهمترین چیزی که داشتم یک زن بود ؛منحصر به فرد ؛دیروز خبردار شدم که یکی از بچه های درمانگاه که چهار سالی از من کوچکتر ست و یک دختر سیزده ساله دارد دخترکش را شوهر داده و این زن کسی ست که خودش در همین سن ازدواج کرده از شوهر معتادش کتک خورده بچه دار شده با بدبختی طلاق گرفته و از وقت طلاق تا حالا سه چهار بار صیغه موقت کرده و هنوز در فقر و میان صیغه های متعدد سرگردان است و البته خانواده دارد که کمکش میکنند با اینکه مسبب این بدبختی انها بوده اند اما میتوانسته ست همین کار را با دخترش نکند و فقط قصدش رد کردن دخترک بوده تا میان این صیغه ها راحت باشد ؛اما زنی که مادر من بود از روزی که به دنیا امدم تک به تک به چیزهایی فکر کرد که خودش از انها محروم بود و انها را برای من خواست از گذاشتن یک اسم زیبا (خودش اسمش زیبا نبود) که از قبل به دنیا امدن به اهنگش معنییش و کمیاب بودنش فکر میکرد تا روزی که خواستم دانشگاه بروم و به سختی خرج دانشگاهم را داد چون روزی از پدر خودش برای شرکت در امتحان پرستاری پنج تومان پول خواسته بود و پدر بزرگم با اینکه داشته بود به او نداده بود تا روزی که عاشق شدم و او هرگز چیزی نگفت که بفهمم معیارهای دیگری دارد چون خودش به عشق دوران جوانی ش نرسیده بود و این را به یاد داشت ؛هیچ وقت از من چیزی نخواست حتی وقتی دوست داشت نوه داشته باشد به تصمیم من احترام گذاشت و بدون اینکه بتوانم انقدر که در خورش بود به او بگویم منحصر به فرد و نایاب ست ، مرد ؛وقتی اشفتگی م را از مرگ قریب الوقوعش دید دم برنیاورد هرگز حس نکردم از مریضی ش نگران یا ناراحت ست که مسلما بود اما نخواست باری به دوشهای من بگذارد میدانم ، میفهمیدم ؛ و من هر روز فکر میکنم چه نداشتم در رابطه ام با او که بخواهم روزی انرا به دخترکم هدیه کنم و هر بار میفهمم اگر خیلی وقت ،انرژی و هنر به خرج دهم بتوانم کمی شبیه مادرم باشم برای دخترکی که نیامده ست.

/ 1 نظر / 15 بازدید
شعیب

سلام برای گلی گلدون باشیم که اگه به آسمون رسید یادش نره ریشش کجاست