۱۹۵

می دونی چیزی غم انگیز تر از این تو زندگیم وجود نداره؛ تا حالا چشمایی رو ندیدم که اونقدر تاسف و معذرت خواهی برای ترک عشقش داشته باشه ، اونقدر حرف بود تو اون چشمها که نمی تونم واقعا توصیفشون کنم ، هروقت چشمهامو میبندم و اونا رو میبینم دیوونه میشم،با این که سطح هوشیاریش کامل نبود و دیسترس تنفسی داشت خیلی حالش بد بود و نمی تونست نفس بکشه ، سرگردون بود که کجاست و ما کجاییم ...شاید پنج شش دفعه بلند شد از روی تخت به سختی ، دوباره و دوباره افتاد نمیتونست خودشو نگه داره و این تلاش براش انگار حکم جا بجا کردن یه کوه رو داشت ، ما پشت پنجره( ای سی یو) بودیم و پنجره پشت سر تخت بود و اون سعی داشت برگرده تا ما رو ببینه چند بار این کار رو کرد اما نتونست بشینه و بالاخره نیم خیز شد و ما رو نگاه کرد و دستشو به زور بالا برد و به علامت خداحافظی تکون داد بعد اون انگار باری که باید برداشته میشده کاری که باید انجام میشده شده افتاد روی تخت و تمام بعد اون دیگه به هوش ندیدمش و تو نگاهش همون نگاه معذرت خواهی از یه عشق بود برای اینکه مجبوره ترکش کنه ، از مرگ خودش معذرت خواهی کرد متاسفم که دارم میمیرم و دیگه نیستم تا مراقبتون باشم ازتون حمایت کنم و عاشقتون باشم متاسفم و نه هیچ چیز دیگه ای .

/ 1 نظر / 13 بازدید

[ناراحت]