۲۰۷

دیروز رفتم قبرستان نزدیک خانه ؛پر از درختانی بود که شکوفه داشتند شکوفه های قرمز و صورتی و سفید ؛حس غمگین بهشت زهرا را نداشت؛جالب این بود که همه با یه قوطی اب جو و زیر انداز امده بودند و توی افتاب وسط چمنها دراز کشیده بودند ؛در تمام قبرستان به اون بزرگی فقط یه دختر جوان را دیدم که سر قبری خیلی ارام گریه میکرد ؛بعضی از قبرها مال سالهای ۱۸۰۰بودند ؛سنگهای روی قبرها هم جالب بود مثلا فرض کنید یه قلوه سنگ بزرگ را گذاشتند بالای قبر و اسم را روی همان کنده اند ؛همه زمین چمن بود و تعداد درختان و گیاهان خیلی بیشتر از قبرها بود یک درخت مگنولیا بود که پر از گل بود و دوستم باهاش عکس گرفت ؛گاهی سر بعضی قبرها یه چیزی شبیه فانوس خودمان روشن بود ؛کلا برام جالب بود

/ 0 نظر / 3 بازدید