۲۴۵

نشسته ام توی نوبت دندانپزشکی و از تصادف دیروز مچم درد میکند پیرزن شلخته ای روی نیمکت کناری توی لباس قرمز کولی واری نشسته و پا برهنه این و ان ور می پلکد؛ (ع)امتحانش را افتاده و این هم مرا ناراحت میکند با هم بحث میکنیم و من غمگین چشمهایم بغض آلود ست پیرزن شروع میکند به وراجی با لبخند و پی درپی حرف میزند و به دستم اشاره میکند حوصله ندارم و اما او بیشتر حرف میزند بالاخره میفهمد که یه کلام نمیفهمم و سوئیچ میکند به انگلیسی که باز فقط با بله و خیر جواب میدهم فکر میکند افتاده ام و دندانهایم شکسته و دستم هم خراش برداشته و برای همین ناراحت و اشفته ام از توی کیف بسیار کهنه اش کیف پول پاره ای که دورش راکش بسته در میاورد و از توی ان با مصیبتی یک چسب زخم کهنه بیرون می کشد و به من میدهد میگوید برای دستت ؛چدستم به چسب زخم نیازی ندارد اما انرا میگیرم و تشکر میکنم و همان جا میچسبانم روی زخم ؛میخندد و ادامه میدهد که تو خیلی خوش شانسی تصادف کردی و دندانت شکسته!و دستت خراش برداشته اما ناخنهای بلندت هنوز سالمند !!

/ 0 نظر / 3 بازدید