۲۷۹

اول ها فکر میکردم یعنی راستش را بخواهید شاید تا همین دیشب فکر میکردم که مشکل من و ع به خاطر کمی عشق بین ماست نوع عشق اندازه ان یا هر چه اما از دیشب تا حالا انگار هزار بار فکر کرده ام هزار بار شب با کابوس بلند شدم الان فکر میکنم ما جایی میان عشق و خشم هستیم خشم از انچه که از روز اول رخ داد چه خودمان مسئول به وجود اوردنش بودیم چه با بی توجهی مان در شعله کوچک ان عصبانیت دمیدیم تا اتش بزرگی شود برای خاکستر کردن همه چیز و از پس اینهمه اتفاق و خشم و اضطراب، عشق و هماهنگی مان زیر خروارها خاکستر ماند و دیده نشد گاهی مینشینم مثل دیشب و فکر میکنم چرا اینقدر عصبانیم از دستش ،چرا اینقدر بی توجهی هایش مرا میرنجاند ؟، چرا عشق مانع ان بی توجهی نمیشود یا مانع این رنجش ؟، و اتفاقا اتفاق مشابهی انگار دارد برای او میافتد بین خشم و عشق مانده ایم وقتی او را نمیبینی یاد او در دلت ست و وقتی میبینیش تمام عصبانیتت از او از جایی ناگهان سر بر میاورد ،درمانده ام از انچه هستیم .

/ 3 نظر / 26 بازدید
خروس

تصور کن فقط تو و ع در یک جزیره متروک هستین و هیچ ارتباطی با بیرون ندارین. حتی ارتباط فکری. تو در این جزیره چه حسی داری به نظرت اون تو این جزیره چه حسی داره. البته نمیدونم چیزی که نوشتم یک سوال بود یا یک جواب!

خانومی

درکت میکنم کلا این خصلت ما آدماست