۲۲۵

غمگینم ،من اهل قهر و ناز نیستم ،در روابط دوستیم پیچیدگی ندارم ، طبیعی تر از ادمهای بدوی عمل میکنم ، دوست داشتن اجزای صورت و تن کسی از بدیهیات روابط جسمی من ست ،تنش را دوست داشتم ،دستهایش وقتی حلقه ای که به او داده بودم همیشه در انگشتش بود ،دستهایی که قوی نبود ولی با جادویی می توانست اضطراب را به خوبی بنزودیازپین درمان کند ،دستهایی که زمانی فقط موقع تعویض دنده ماشین دستهای مرا رها میکرد ،چشمهایش وقتی نرم و مهربان بودند وقتی کینه ای در آنها نمیدیدی وقتی سرد و سنگی و نفوذ ناپذیر تو را نگاه نمیکردند و به خصوص لبهایش را ؛لبهایش سرچشمه لذتند که تن من و او را بهم وصل میکنند،وقتی دهانش بوی شراب میدهند ،بوسیدن لبهایش را بیشتر دوست دارم که ادم را مست میکند ،از همان اوایل رابطه بوسیدنش وقتی کمی مست بود ایده ال بود ،طعم لبهایش از همیشه بهتر بود ، زیباییهای زندگی همین قدر ست ،خاطره بوسه ای که لذت بخش ست و حالا ...دقیقا نمی دانم از کی سعی کرد تمام لذتهایی که به من میداد را پس بگیرد ،لبهایی که دوستشان داشتم انهایی که حرفهای دوست داشتنی شان باعث میشد فکر کنم (وای نکند این خوشبختی تمام شود) ،چه گفتند که مرا از آن آدم بدوی تبدیل کردند به کسی که انقدر آزرده ست که لبهای مست او را نمیتواند ببوسد ،بماند.

/ 1 نظر / 14 بازدید
maral

آزادي خوبه. براي مرد زن دانش آموز. ولي تا جايي كه به اسارت كشيده نشه. آزادي تو و ع زياد شد. هم آزادي و هم هر دو تاتون به اسارت كشيده شديد