از خانه زده ام بیرون و توی خیابانهای تاریک قدم میزنم مردم را با قوطی ابجویی در دست ،همراه دوستی خندان ،یا سوار دوچرخه ای ،سیگاری بر لب ،یا هدفونی در گوش میبینم ؛دلم اغوش کسی را میخواهد شاید برای اولین بار است که دلم اغوش پدرم را میخواهد اینجور مواقع همیشه مامان بود و حالا نیست ؛گاهی هم اغوش (عین ) بود که خوب بازهم حالا نیست ؛با نیستی های زندگیت چه می توانی بکنی جز انکه دیوانه ات میکند و من تحمل دیوانگی دیگری را ندارم بی انکه خودم بدانم از کی رنجورتر و ویرانتر از ان شدم که زندگی کنم ،تلفن را در میاورم که به پدرم زنگ بزنم و میبینم ساعتها در تهران انگار جلو کشیده شده و حالا چهار صبح ست و البته من شارژ هم ندارم و اگر مغازه ای پیدا کنم برای خریدش احتمالا باز هم برای زنگ زدن به پیرمردی که ساعت هشت شب میخوابد خیلی نامتعارف ست.

/ 0 نظر / 6 بازدید