٢٧۵

خوب که نگاه میکنم دارم خودم را میتکانم ،خودکارهای قدیمی را ریختم دور!بعد نوبت چندتا دفتر قدیمی و لوازم ارایش و لاک و لباس و چند تا لوازم اشپزخانه شد و بعد نوبت به فون بوک موبایل رسید ، این از من موش صفت! بعید بود ؛اما این روزها که به خودم نگاه میکنم میبینم دارم خودم را سبک میکنم ،انقدر افسرده شده ام که بتوانم ادمهای دور و برم را هم تصفیه کنم ،اول با دوست دانشگاهم کات کردم چون مرا بد قضاوت کرد ، بعد با دوستی که از راهنمایی با هم بودیم چون در یک جای حساس زندگیم به یاد من نیافتاد و در اخر هرگز ته دلم نخواستم به پیامهای یک عاشق و دوست قدیمی جواب بدهم چون بین فرازها و نشیب های زندگی های جداگانه مان جایی که نباید مرا تنها گذاشت ، و اگر میپرسید پشیمانم ؟ نه نیستم ، در مورد رابطه های جدید واقعیت این ست که ادمها اذیتم میکنند ،نمیخواهم با کسی حرف بزنم، حتی توی درمانگاه هم میشینم توی اتاق و بیرون نمیروم ،از ادمها بدم میاید به همین سادگی ،حوصله دوستی های وایبری با بچه هایی که دانمارک باهاشون دوست شدم را ندارم ،بچه های کلاس زبان خسته کننده اند ،سر کار همه چیز تکراری ست ، و دوستهای قدیمی ام مرا رنجانده اند ، حوصله دوست شدن با ادمهای جدید را هم ندارم ، برای اولین بار ست در زندگیم که میخواهم تنها باشم ، تنها دوستی که مانده ع ست اما واقعیت این ست او از همه بیشتر مرا رنجانده است واقعیت این است که مرا قضاوت کرده ،تنها گذاشته ،واقعیت این است که بعد ده سال من در او ریشه نکرده ام ،میدانید ریشه کردن توی یک ادم یعنی چه ؟ نگویید که تو هم مقصری که در هر رابطه ای هر دو طرف مقصرند همان طور که در رابطه های بالا هم ،من هم مقصر بوده ام ،اما این منم و از قول خودم حرف میزنم اغوشی میخواهم که حرف نزند راه حل ندهد مرا با تمام زشتی هایم بغل کند ادمی که به اندازه ترسهایم بزرگ باشد کسی که انقدر در او پر رنگ باشم که با دیدن بدیهایم هم نتواند مرا دوست نداشته باشد،کسی که ریشه هایش توی زندگی من باشد همیشه بتوان به او اعتماد کرد ،همیشه بتوان خراب کاریها را به او سپرد ،نه که بتواند همیشه انها را درست کند بتواند انها را تحمل کند ،از ادمهایی که هر روز مرا سورپرایز میکنند خسته ام ، ادمی می خواهم که ده سال بعد هم همین باشد که بود از تلاطم خسته ام ،دوست دارم با ادمی باشم که بتوانم پیش بینی ش کنم ،بدانم کجا ایستاده ام ، و البته او هم بداند که کجای زندگی من ایستاده است ،اغوش یک مادر را میخواهم.

/ 2 نظر / 5 بازدید
خروس

دفاع مغزتون در مقابل قلبتون را تبریک عرض میکنم ! اینجانب بعنوان یک مجرب این راه، اعلام میکنم که بزودی احساس تنهایی خواهید کرد و اگر حتی به چیزها یا کسانی که کات کردین محددا وصل شوید، با دیدی بسیار بی اهمیت تر نسبت به قبل نگاه خواهید کرد و این عدم احساس وظیفه در محبت باعث آرامش میشه . اما لطفا ترمز دستی مغزتان را بکشید که در این سرازیری سرعت نگیره و همه رو له نکنه و برای همه چیز چرتکه نندازه چون به شدت دچار بی احساسی میشین و اخرش میروید تو باقالی ها . الو الوو از کامنت نویس به وبلاگ نویس، شما دارین وارد مرحله کنترل عاطفه های بی مورد میشین مراقب عاطفه های با مورد باشین زیر پاتون له نشه