۲۷۸

از قبل از مرگ مامان دلم می خواست قبری داشتم کنار مال او ،در واقع او با تمام واقعیت مرگ نزدیکش از من زنده تر بود و قبری نداشت با این فلسفه که وقتی مرد بالاخره جایی هست ! اما من دلم می خواست بروم و یک قبر بخرم در ظاهر برای خودم اما ته ته دلم می دانستم که،میخواستم بدانم جایی هست کنارش که تا همیشه انجا میخوابیم شاید نه مثل اغوش همیشه گی ش اما چیزی نزدیک به آن ،بعد درگیری ذهنی ام شروع شد که قبرهای لعنتی به خودی خود تنگ و تارند و حالا یک قبر دو یا سه طبقه را فرض کن چطور می توانی عزیز جانت را در آن عمق بخوابانی حتی اگر بدانی روزی در طبقه بالا خودت را مثلا میخواهی در آغوشش فرض کنی ،نه هذیان نمیگویم ؛لطفا به خواندن ادامه دهید! ، مدتها من دلم می خواست بروم و یک قبر بخرم در ظاهر برای خودم اما ته ته دلم می دانستم که به مرگ او فکر میکنم به اینکه جایی کنارش برای خودم نگه دارم ،این حس که او را مدتها قبل مرگش کشته ام اینکه هرگز امیدی به بهبودش نداشته ام و انقدر خودخواهم که جسمش را می خواهم در ان عمق دفن کنم تا روزی در کنارش باشم نگذاشت هرگز بروم و فکرم را عملی کنم حالا او جایی کنار مادرش است و من مثل ان جسد بی سری هستم که شبها راه می افتم و دنبال سر گمشده ام می گردم حالا حس میکنم وقتی بمیرم خیلی خیلی بی سرزمین هستم ،خوب این متن همین قدرست نیمه تمام، گنگ، کسل، غمگین همان طوری که هستم.

/ 1 نظر / 5 بازدید
خروس

این پست خیلی به پست بالا ربط داره