۲۲۰

این روزها نمیدانم چطورند چیزی توی سرم خورده و منگم ؛حواسم نیست ؛مثل کسی هستم که سرگیجه دارد ؛هیچ کس را دوست ندارم ؛حوصله کسی را هم ندارم ؛باور می کنید یا نه ؟اصلا فکر نمیکنم ،مطلقا فکر چیزی را نمیکنم ،تصاویر جلوی چشمم و حرفهای توی گوشم اصلا مهلت فکر کردن نمیدهند ،من اهل پیچاندن همه مسائل و فکر و فکر و فکر ،دیگر توان فکر کردن ندارم ،توان حرف زدن نیز ،اما هنوز دارم می نویسم ،منتظر اتفاق بدی هستم ،بسیار بسیار خسته ام ،انگار هزار سال ست زنده بوده ام ،میخواهم زنده نباشم چون واقعا زنده نیستم ،تصاویری که جلوی چشمهایم میایند و میروند عبارتند از تصاویر تن مرده مادرم در تابوت بهشت زهرا ،صورتش در سرد خانه،تنش در غسال خانه ،حالت صورت (ع) در حالی که دارد میگوید میخواهد از من جدا شود ،حالت صورتش وقتی با من دعوا میکند ،در گوشم حرفهایش روزها تکرار می شود و تکرار می شود ؛می گوید دیگر دوستم ندارد که چه غلطی کرده که با من ست و لزومی ندارد ادامه دهد که گناه که نکرده که گیر من افتاده و اینکه میتوانم برگردم همان گوری که بودم ( البته فکر نکنید در دعوای واقعی همه اینها بدون جواب است اما توی فیلم من فقط او حرف میزند)و... و تصاویر دعوای اخیرمان و ان برخوردمان در اشپزخانه ؛ حال امروز من مثل کسی ست که روبروی پرده سفیدی ایستاده تصاویر و صداها پی در پی تکرار می شوند این وسط گاهی جواب تلفنی می دهد ،خرید میکند ،غذا می خورد اما همزمان با تمام اینها روبروی پرده ایستاده ،انگار هزار سال ست جلوی پرده ایستاده .

/ 0 نظر / 10 بازدید