از...

هر سال راچطور شروع میکردیم و اخرش چه نکبتی از کار درمیامد؟با چند تا عکس کنار هفت سین و بوسه و عیدی و شیرینی ،سبزه و ماهی؛امسال سفره اما نه ماهی داشت نه سبزه به معنای واقعی ونه شیرینی و نه من چیده بودمش ،امسال اما نه بوسه بود و نه ان نگاه طولانی و اغوش ؛دست دادنی سرسری که خوب حالا عیدت مبارک !،امسال اما عیدی نبود چون مادرم که همیشه تمام ان چندرغاز عیدی معلمیش را بین من و برادرم تقسیم میکرد خیلی وقت ست که مرده ،حالی هم نداشتم که حتی موبایلم را از توی کیف دراورم و چند تا عکس بگیرم،چه کسی اهمیت میدهد ،مادری که مرده ،همراهیی که فراموش شده،رابطه ای که یخ بسته ،عشقی که تمام شده ، سفره بی ماهی ،لبخندهای ماسیده،یکسری ادم که بار اول ست میبینیشان و هر کدام تلفن در دست شاید کمی اشفته دنبال جایی میگردند که به ایران زنگ بزنند و به مادری پدری کسی تبریک بگویند ،و تو میمانی که در تمام دنیا چه اینجا باشی یا هر کجای دیگر کسی را نداری که برایش استرس نگرفتن تلفن داشته باشی ؛یعنی اینقدر تنهایی !

/ 0 نظر / 5 بازدید