۲۲۱

اینجا سرزمین سکوت ست حالا که کسی نیست تا حرف بزنم بیشتر می نویسم ،خوشحالم که اینجا خواننده زیادی ندارد که زجه مویه های مرا بخواند ،تقصیر از من است ؛یاد نگرفته ام در حال زندگی کنم،اصلا شاید یاد نگرفته ام زندگی کنم،امروز صبح حال نداشتم از جایم بلند شوم بس که نوروترانسمیترهای لعنتی کم بودند ،اسمش را میگذارند افسردگی ،تخلیه انرژی،حالا هر نکبتی!همان وسواسی که (ع)همیشه مسخره اش میکند مرا راه انداخت ولی توان رکاب زدن هم نداشتم با سرعت مورچه رکاب میزدم ،توی مدرسه و سر کلاس هم خوب نبودم ،وسطهای کلاس کمی بهتر شدم ،حواسم از اتفاقات اخیر منحرف شده بود ،خندیدم که (م) میخواست با دوستانش برود بارسلون ،تعجب کردم که یک (م )دیگر به ایران سفر کرده و از دیپ (س) چشیدم ،جرقه های زندگی از زیر خاکستر در امده بود که کلاس تعطیل شد ،نمی خواستم زود بیام خانه ،فرار بود و فرار کاری که میکردم ،امدم و ته مانده انرژی به دست امده ام هم در بحثی احمقانه بلعیده شد ،همیشه فکر میکردم مرا می شناسد اما حالا می فهمم که اشتباه بود به گمانم هنوز نمی داند حالا چقدر خسته ام یا شاید هم میداند اما خستگی من برایش مهم نیست احتمالا دارد فکر میکند که ای بابا باز هم همان مسائل همیشگی حوصله اش را ندارم مگر چقدر زندگی میکنم که خودم را درگیر کنم من منم و او او ، به این فکر میکند که سرش منتی هست یا نه ؟یا برخورد درستی با او شده یانه ؟، همیشه او ،فقط او ...... . تنهاییم را نمیفهمد و من وحشت زده فکر میکنم اگر او نمیفهمد چه کس دیگری ممکن ست بفهمد !!عصبانی و غمگین و بیچاره زدم بیرون تا باقی مانده تراکتها راپخش کنم ،خسته و یخ زده !شدم اما ذهنم کمی خالی شد کمی انرژی گرفتم ولی سکوت و جو این خانه دوباره مرا خالی کرد ، نشسته ام و تایپ میکنم ؛دنیا غمگین نیست ،هیچ جای دنیا غمگین نبوده است و اینجا از هر جایی کمتر ،غم در این خانه ست ،در همراهی کسی ست که نشان میدهد مرا دوست ندارد که حتی گفت و من نخواستم باور کنم و خوب این تقصیر من ست که یاد نگرفته ام همه چیز تمام شدنی ست ،شبهای بوسه و شب به خیر حتی ،روزهای دیدن از دور و لبخند هم ،هوای هم را داشتن و ترس از جدایی و نبود دیگری هم تمام شدنی ست ،برای او راحت و منطقی تمام شده و این مشکل من ست که خاطره های از یاد او فراموش شده اینقدر می توانند مرا بشکنند ،اینجا واقعا سرزمین سکوت بود.

/ 0 نظر / 14 بازدید