۲۳۷

ظهر میگوید چیزی به تو بگویم ناراحت نمیشوی ؟نگاهش میکنم میگوید ماهی (الف)خوشمزه تر شده بود ،باز نگاهش میکنم که در طول این چند ماه چقدر حرفهای ناراحت کننده زده ای ؟هنوز هم داری خودت را سانسور میکنی اگر فکر میکردی که ماهیی که دو هفته قبل درست کرده ام خوب نشده چرا ان موقع نگفتی و الان میگویی ؛ ببین پس دو ماه بعد قرار است چقدر سورپرایز شوم !!!و به سادگی میگویم نه ناراحت نمی شوم ماهی (الف)تازه بود و کیلویی هفتاد کرون وماهی من یخ زده بود و ده کرون فکر میکنی کدامش باید بهتر میشد واقعیت این ست که واقعا ماهی (الف) بهتر شده بود من اولین باری بود که توی فر ماهی لکس درست میکردم و تمام دستور من دراوردی بود ولی باز هم خوشمزه بود ؛عصر وقتی میگویم می توانیم یک اتاق خانه مامانت اینها را اثاثیه بگذاریم تا خانه خودمان را بتوانیم کرایه بدهیم (که این البته در شرایط اقتصادی الان ما خیلی برای زندگیمان مهم ست)و البته همه اینها موقتی ست و آن اتاق هم جنبه اتاق مهمان دارد در خانه انها و البته خانه مادر من هم جایی ندارد وگرنه مسلما از پدر خودم میخواستم ، فکر میکند متوقعم !نمی دانم از کی تا به حال پیشنهاد دادن یا درخواست چیزی را کردن شده توقع ؛ و در رابطه ما هر گونه پیشنهاد درخواستی از والدین او که فقط هم در خلوت خودمان مطرح شده توقع زیادی بوده ؛ همیشه فکر میکرده متوقعم !به حرفهایم گوش نمیکند موضع گیری و قضاوت سریع آسان تر ست ،جالب اینجاست که خیلی وقتها از نظر من او در زندگی با من متوقع تر بوده ست ،از من توقع داشته بفهمم ،احساساتم را نادیده بگیرم ،اعتراض نکنم ،نگران نباشم ،و این روند را از اول تا همین حالا ادامه داده ؛ مثلا وقتی به او گفتم که برای تعطیلات که میرویم تهران ماشین نداریم گفت ماشین بابای تو را میگیریم ولی من به او نگفتم متوقع و بساط در نیاوردم البته ناراحت شدم چون که اگر او واقعا از مادر خودش نمیتواند درخواستی کند قاعدتا نباید با درخواست از پدر من هم راحت باشد ؛خستگیها ادامه دارد نمیدانم چطور ممکن است همه چیز کمی درست شود از خیر زندگی عاشقانه گذشته ام اما تلخ شدن هر روزه کامم حالا که این سر دنیا افتاده ام را نمی خواهم از طرفی نمیدانم چه کار میتوانم برای اصلاحش بکنم ؛رفتارهای عجیب را گاهی به پای بیماری میگذارم گاهی فکر میکنم استرس مهاجرت ست گاهی میگویم دیگر دوستم ندارد زندگی با من را دوست ندارد،برای زندگی مان چیزی نمیخواهد ،دوست ندارد برای بهتر شدن ان تلاش کند که هیچ اصلا برای نگه داشتنش هم تلاشی نمیخواهد بکند و بعد به این نتیجه میرسم که اگر او ناراحتی مرا نمیخواهد پس دوستم دارد بعد فکر میکنم شاید این یک چیز انسانی در اوست ولی او انسانی هم رفتار نمیکند مگر در مورد خیلی غریبه ها و خانواده اش بعد فکر میکنم احساسات او محو شده و این نشانه بیماری ست و بعد میگویم من که روان پزشک نیستم و اصلا نمیخواهم فکر کنم او بیمار ست چیزهای جزیی و کلی را از یاد می برد و هیچ چیزی را حس نمیکند ولی در مواردی که احساس دوست داشتن را دارد مثلا خانواده اش خواهرش ،می بینم که دوست دارد اینجا بماند ولی از طرفی برای ماندن فورس نمیگذارد خیلی راحت میگوید اگر امتحان را قبول نشوم نمیمیرم اخرش سر از کار و رفتار و فکر او در نمیاورم و او با شنیدن همه اینها باز به نتیجه تکراری میرسد که ما باید از هم جدا شویم مثل دستگاهی که درست کار نمیکند و من میخواهم تعمیر شود و او میخواهد بیاندازدش دور ؛ فکر میکنم دیوانه شده ام.

/ 0 نظر / 3 بازدید