۲۱۳

۱- مامان همیشه میگفت اون از تو کوچک تره ،مواظبش باش ؛اما من هرگز در قید و بند مواظبت از او نبودم. ۲- تابستانهای جوجه رنگی یادتان هست انروز غروب مادرم در اشپزخانه غذا می پخت و من و برادر کوچکم بالا سر جوجه سبزی که به سختی جان میداد با نگرانی و گریه نشسته بودیم جوجه ناگهان نمی دانم چه ش شده بود که نوکش را پی در پی باز میکرد و انگار که یک اه بکشد می بست این اولین برخورد ما با مرگ بود جوجه های قبلی یا صبح که ما بیدار شده بودیم مرده بودند ،یا گم شده بودند(گربه میبردشان) ،اما این اخرین جوجه مانده را از حیاط اورده بودیم توی خانه و سوگلی ش کرده بودیم و حالا با نگرانی بالا سرش نشسته بودیم برادرم بغض کرده بود مادرم که ما را می پایید کمی اب به جوجه داد کسی از مادرم نمیپرسید که جوجه می ماند یا می میرد چون هر دو جواب را می دانستیم کم کم با ظرافت بدون اینکه به ما بگوید دیگر بس ست طوری که خودمان هم نفهمیدیم چگونه ما را از انجا برد اما خاطره همان چند لحظه ،همیشه با من ماند. ۳- چشمهایمان نگران به پنجره خیره شده بود هیچ چیز نمی تواند باعث شود لحظه ای مسیر چشمهایی که اخرین لحظات را میبلعند تغییر کند؛ پنجره ای که فقط یک ساعت از پشتش می شد او را دید که به سختی نفس میکشد ،سرگردان روی تخت نشسته بود و قفسه سینه اش با هر دم و بازدم به سختی از هوا پر و خالی میشد بی اختیار گفتم (وای ،چقدر مامان شبیه جوجه سبزه نفس میکشه )و چشمهای ما به جای پنجره بهم خیره ماند چیزی از درد ،از تعجب،از عمق چشمهایش پیدا بود که مرا از خودم بابت اینکه نتوانسته ام مواظب برادر کوچولویم باشم میرنجاند .

/ 1 نظر / 15 بازدید
son of thunder

چقدر قشنگ مى نويسى دختر، همچنان توصيف مى كنى كه انگار خواننده در صحنه حضور داره ...يادشون گرامى