۱۹۳

دلم دنبال کمی ارامش است مزه کردن نوازشی صبحگاهی در بستر دونفره افتابی یک روزتعطیل ،پیرتر و خسته از انم که تلاشی کنم ،کتابها هم دیگر کمکی نمیکنند،ارزوها در بیکار ماندن با درامد کافی البته مانده اند ،نیروی محرکه همیشگیم ،عشق،را کم دارم. احساس دوست داشته شدنی که می تواند باعث لذت تو از اشپزی شود و حاصل ان یک خورشت لعاب دار!چرت نمیگویم ،پشت هر غذای خوشمزه ای که خورده اید حس مهم بودن و دوست داشته شدنی بوده که میدادید و میگرفتید !حتی پشت هر خواب بی کابوسی که تک تک سلولهایتان را تازه کرده ،پشت هر صبحی که بلند شدید و از خوبی هوا تعریف کردید ،پشت هر همزاد پنداریی که با یک اهنگ کردید ؛من همچنان فکر میکنم دنیا حول دوست داشتنها میچرخد،دنیا بدون عشق حرفی برای گفتن ندارد،دنیا بدون عشق موجود ژولیده کثیفی ست که سالهاست حمام نکرده ،خاکستری ست ،بدبو ،چشم نواز که نیست هیچ ادم عقش میگیرد و فرار میکند دنیای باعشق اما گرچه غمگین یا دردناک ادم همیشه منتظر زنگ تفریح های کوتاهش میماند تاروزی با نوازشی صبحگاهی افتاب بخورد توی صورتش و در گوشش بشنود بلند شو چای حاضرست و نان تازه هم گرفته ام پنیر تبریز میخوری یا خامه؟

/ 2 نظر / 7 بازدید
مهر

داشتم فکر میکردم به پستت. به اینکه چقدر دور و غریبیم ما از هم. دیروزها تصویرهایی که میدادی مثل قطره آبی رو خاک داغ نشسته، جذب میشد. راستی یه پستی داشتی چهل سال دریایی یا چیزی شبیه این. من خیلی دوستش داشتم. اما حالا فقط یه سری کلمه از برابرم عبور میکنند، مثل رهگذرهای تو خیابون که تو نمیشناسیشون یا حتی نمی بینی شون. این تصویرهایی که تو دادی ازعشق از نوازش در بستر از صبحانه... برای من مرده. نه بهتره بگم به قتل رسیده. مک دانلد خوشمزهترین غذای دنیاست، بی اینکه هیچ حسی از کسی رو در تو برانگیزه. آه، یعنی من حرام شده ام؟

مهر

در رابطه با این جمله ات "من ادما رو باور نمیکنم ولی دوست داشتن تنها ایمان باقی مونده توی زندگیمه" من فکر میکنم عشق و معشوق با همند که معنا دارند. بی باوری آدمها بی باوری در عشق رو باید بیاره و بلعکس مگر اینکه بگیم مطمعنم یه روز یه جا یکی پیدا میشه تا معنی عشق رو محقق کنه. نمیدونم خود من هم همین الان که دارم برات مینویسم دچار تناقض شدم. پیش خودم فکر میکنم اگر من مدعیم که عشق رو در معنای انسانیش فهمیدم چرا دیگری نتونه؟!!! امان از زمانی که باور و اعتماد انسان رو میدزندند. دیروزها وقتی که شب میشد من تازه با صد بامداد تازه در جانم آغاز میگشتم روز سیاه نابسمان را نوردیده سوی نگاه و خنده تو باز میگشتم.