در سلول انفرادی-3

 

تو هنوز به دنیا نیومده بودی که من و پدرت اولین دعوا رو سر تو کردیم البته از تو شروع نشده بود اما با تو تموم شد....شاید بعدتر ها سر راه رفتنت یا تلفظ یه کلمه یا سر اینکه باید به تو بگوییم خدایی هست یا نه؟.... و بعدتر ها سر کدوم مدرسه... کدوم لباس... کدوم غذا شاید اصلا اون تو رو آریو صدا کرد و من اشتاد یا اون آرمیتی و من آسو.... شاید اون هر گز با تو بازی نکرد ولی مشوقت برا وزرش کردن شد.... بعدتر ها گاهی سر بردن تو به دکتر وقتی اون با فس فس اماده میشد دعوا میشد....شاید اون که می ترسید یا نمی خواست(؟) پدر باشه وقتی اونو صدا میکردی (بابا)... غنچ میزد از خوشی و من که می خواستم مادر باشم با صدای تو یاد اشتباهم میافتادم.... شاید اون بعدها اون نیمه منو توی تو کشف میکرد و عاشقش میشد و من به خاطر نیمه  سهم اون از تو تا ابد خودمو پنهونی سرزنش میکردم....نمیدونم شاید تو هر گز به دنیا نمی اومدی

   + ستاره ; ٤:٥٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱/٢۱
comment نظرات ()