در سلول انفرادی-3

 

در این شهر آشوب زده تاریک پرسه می زنم

شهری که زیبایی در آن پنهان نمی ماند

شهری که زیبایی در آن گناه است

گاه در گذری به آن دشنام می دهند

گاه در خیابانی دستگیرش می کنند

و گاه در قانون اسیرش می سازند

در این شهر می ترسم از اینکه ترا به خاک بسپارند

ساعتها در روز مویه کنان خاکت را در آغوش می گیرم

من از قبرستان این شهر هم می ترسم

از آوای قرآن

و حلوای خیرات

و از تنهایی بعد آن

باد در درختها می پیچد و من فکر می کنم

باغبان هم آزادی درخت را هرس کرده ست

خسته ام از آزادی قیچی شده... کمرنگ...نایاب

من از مزار تو می گذرم

و این شهر به نفس کشیدن زیر پوتین های سرد ادامه می دهد

تا کی نفس کشیدن اینقدر گزاف؟

تا کی مرده ماندن اینقدر گران؟

من هوای معطر با یاس را خواب می بینم

اما چشمانم را که می بندم

بازدر قبرستان پیش تو هستم

مرگ همان هوایی ست که نفس می شم تا زنده بمانم!

 

   + ستاره ; ٦:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٥/٢٠
comment نظرات ()