در سلول انفرادی-3

 

کی شده احساس کنی که داری زندگی می کنی؟ زنده ای و نفس می کشی؟ اصلا شده تا حالا برای اینکه نظر بقیه نسبت بهت تغییر نکنه تلاش نکنی ؟ شده بذاری همه تو رو ببینن لخت لخت اون طوری که به دنیا اومدی؟ شده خودِ عریانت رو عریان نبینی یا عریان بودنت رو بد ندونی؟ شده فکر کنی اون چه که هستی جذاب ترین نما از توِِِ چون منحصر به فردهِ ؟ شده تعارف رو با خودت کنار بذاری و بگی این چیزایی که دارم و این چیزایی که ندارم اگر خوبم همینم اگر بد همین...اگر چیزی رو تو خودت بد می دونی تغییرش بدی اگر بد نیست از داشتنش خجالت نکشی؟شده اونقدر خسته و بی حوصله باشی که نتونی نقش کسی رو که نیستی بازی کنی؟ شده اونقدر به خودت احترام بذاری که نتونی دروغ بگی؟ شده کسی باشه که همه چیزو در موردت بدونه ؟...همه اینا بر می گرده به دیدت نسبت به زندگی ...نقشی که دوست داری تو زندگی داشته باشی...یک سری ادما نقشای پیچیده رو دوست دارن و از پسشم بر می آن یک سری  نه ....یکسری ترسها و دغدغه هایی دارن و یکسری نه ...به نظر من ادم بودن قواعد ساده ای باید داشته باشه ...من یه آدم غار نشینم که آوردنم و گذاشتنم پشت مونیتور ...من لزوم خودم نبودن رو نمی فهمم گاهی خود سانسوری دارم و گاهی خودم بودنم اطرافیانم رو به وحشت می ندازه یا نهایتاً باعث می شه فکر کنن دیوونه ام بعضی هم اونقدر خودشون نیستن که با گفتن اینکه خر ! نیستن می گن که بهتر دروغ بگم!!...اما من عادت دارم رو بازی کنم و به نظرم این آزادیی که خودم به خودم دادم ...آزادی ِ اینکه همیشه خودت باشی...برا من چیزِ خصوصی وجود نداره  اگر لازم بدونم می تونم همه چیزو در مورد ِخودم با جزئیات برای ِ یه دوست تعریف کنم و بعدِ اون برام مهم نیست سر ِاون رابطه چی میآد چون داشتن دوستی که با شناخت ِ اونچه که واقعا ً هستم بخواد منو ترک کنه منو خوشحال نمیکنه ...عریانی یک روح به نظر ِ من حداکثر ِعمق ِ یه رابطه دو نفره س ...یه آشنایی دائم نه یه داد و ستد کثیفِ احساس که توش به خودت تسلی میدی  که تنها نیستی ...یه دروغ خوشگل که هر روز با خودت تکرار میکنی تا باورت بشه که به تو همه اونچه نداری (البته فکر کنی که) می ده ...تا تو بتونی تو زندگی دوام بیاری... این موضوع تو تک تک لحظه های زندگی هست..حرفهایی که نباید زد ...کار هایی که نباید گفت کردی ...احساسی که نباید گفت داری ...من اما از این نباید ها میترسم تا از نتیجه انجام دادن نباید ها ...می ترسم روزی بگذره بدون اینکه اون روز ...روزِ واقعی من بوده باشه ولو در اون روز تنها کاری که کرده باشم خوردن یه ساندویچِ ِ فلافل باشه ...اینو منکر نمیشم که خودِ خودت بودن آسون ترین راه ِ زندگی کردنه ...زندگی با حداقل آی کیو ...با حداقل جنگ ...حداقل فکر...حداقل حسابگری ...مثل ِ یه بچه که هنوز دروغ گفتن رو یاد نگرفته ...من حوصله این جنگ رو ندارم و از اون طرف غرورم هرگز به من اجازه نداده غیر اونچه که واقعا در موردش استحقاق تشویق و دوست داشته شدن رو دارم قبول کنم... خود نبودن برای مقبول افتادن.. به نظر ِ من یه جور گول زدن ِ خود و پایین و پایین تر کشیدن خودِ...علاوه بر اینکه سعی ندارم توی ِ یه رابطه دوستانه و حتی غیر دوستانه چیزی که نیستم باشم حتی از غلط درک شدن هم رنج می کشم از بهتر تصور شدن از اونچه که هستم ...از اینکه اشتباهاتم و عیبهام دیده نشن می ترسم و اونجوری امنیتی که از بودن با یه دوست می خوام ندارم من از اون صورتکی که منو قراره چیز ِ دیگه نشون بده می ترسم...ترس و احساسی توام با این موضوع که اگر بهترین های دنیا هم با اون صورتک مال ِ من باشه در واقع من صاحب چیزی نیستم و این احساس ِ رضایتی که باید داشتن بهترین ها بهم بده ازم می گیره به همین سادگی!

   + ستاره ; ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٦/۱/٢٧
comment نظرات ()