در سلول انفرادی-3

 

آرزو هایم را مربعهای کوچکی می کنم و میچینم به دلخواه...انقدر زیبا که می توانم چشمهایم را ببندم...انها را خراب می کنی....دوباره می چینمشان نه به قاعده قبلی، نزدیک به صورتی که خراب کرده ای...دوباره خرابشان می کنی...دوباره و دوباره چیده می شوند و دوباره دوباره خراب...دست اخر در وضعی که پیش می اید ثابت می مانند اما انقدر فرسوده ند که انگار دیگر مربعهای ذهن من نیستند!

   + ستاره ; ٤:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٥/٩
comment نظرات ()