در سلول انفرادی-3

 

یادمه اون وقتا از فیزیک خیلی لذت می برم یه حس خوبی می داد بهم از هوش که اگه اونقدرا هم ازش نمی دونستی می تونستی استدلال کنی و نتیجه درست بگیری....و این بزرگترین لذت دنیا بود اعتماد به عقل...بعدها دیدم پزشکی هم با تموم مطالب حجیم حفظیش وقتی مولکولی خونده بشه و بری تو عمق هر پاتو لوژی و بالین مثه فیزیکه و اونقدر می تونه جالب بشه که هیچ وقت ازش خسته نشی...ولی اخرش یه حس تلخی همراته از اینکه تموم این میلیاردها سلول با تموم این حجم از تفکر و احساس و خصوصا احساس در واقع درست مثه همون اجسام بی حس و جان فیزیک دارن عمل می کنن و تابع همون قوانین غیر قابل تغییرن...نمی تونم RBC ها رو درک کنم که وقتی دارن از تو یه رگ اترو اسکلروزه شده رد می شدن چرا حسی نسبت به خودشون یا اون هزاران سلول دیگه ندارن ...یا بیماریهای اتو ایمیون رو نمی فهمم که چرا یکسری از سلولهای بدن خودشون علیه سایر سلولها فعال می شن...چرا اینقدر خشک و بی احساس مثه یه جسم فیزیکی عمل می کنن...و حالا اگه سلولها اینطورین پس چرا من دارم با همون سلولها در مورد احساسشون فکر می کنم!

 

   + ستاره ; ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٥/٤/٢٦
comment نظرات ()