در سلول انفرادی-3

 

می ترسم...نمی دونی چقدر از همه چی می ترسم...نه ، نمی دونی...شاید همه چی به نظرم خنده دار بیادمثلا حرفهای خانومی که کنارم نشسته و من علی رغم میلم با بی تفاوتی و از سر اجبار با کلمه های کوتاه (اره و نه) جوابشو می دم و تعجب می کنه که چرا داره حرف زدنشو ادامه میده ، استرس همکلاسیهام برای رزیدنتی..و حتی این سرگیجه های مدام من که درمونی نداره...اما گذشته از تموم نگاه طنز من به زندگی..گذشته از تموم بی تفاوتی های پشت (مهم نیست )های من...گذشته از همه شور و ولع مرده م برای ادامه دادن...من می ترسم...ترسی که اگه بگم تا چه حد زیاد و فراگیره  شاید تعجب کنی شاید بخندی شاید بهم بگی دیوونه... ،از ادما می ترسم ،همه ادمها... کسایی که کنارم تو تاکسی می شینن..مثلا دیروز که نشسته بودم تو یه ایستگاه اتوبوس از افغانیی که دومتر اون طرفتر ایستاده بود اونقدر می ترسیدم که نگران بودم نکنه خودشم اینو بفهمه !!...اینکه می گم ترس یه حس واقعیه مثه حس کسی که گزرو درما پیگمنتوزا ( بیماری که به علت داشتن نقص انزیمی اگه در برابر نور افتاب قرار بگیره پوستش پر از کک و مک می شه ودر نهایت سرطان پوست و...) داره نسبت به افتاب...همون حس جوجه ای که تازه داره دنیا رو کشف می کنه با اینکه خیلی وقته دنیا رو واقعا دیدم...می ترسم از خبر...می ترسم از صفحه اقتصادی روزنامه ...از گذشتن روزها....از دروغها... از اینکه دلم هیچی نمی خواد...ارتباطم رو قطع می کنم با هر چیزی که استرس داره اما بازم از یه سوراخی این ترسه راه خودشه باز می کنه...دیگه اینجا جایی برای من نداره...خیابوناشو دوست ندارم...دیگه توش ارامش ندارم...اینو خیلی قبل از اینکه طرحم تموم شه می دونستم...نمی دونم چرا قبلا از کثیفی تهران لذت می بردم...نمی دونم چرا قبلا از داشتن یه مریض بدحال لذت می بردم ولی حالا ازدیدن خنده یه بچه که داره توی پارک می دوه هم حتی می ترسم.  

   + ستاره ; ٢:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٥/٤/۳
comment نظرات ()