در سلول انفرادی-3

 

نیمه شبها همیشه داره تو گوشم صدای بارون میاد...بوشو حتی حس می کنم...بوی خاک نم دار ...صدای خوردن قطره هاشو رو شیروونی...اما پرده سفید رو که کنار می زنم هر چی نگاه می کنم خبری از بارون نیست ...انگاری ریشه های درختها که می خورن به صورتم مرطوبن ...می رم تو حیاط و صورتم رو میچسبونم به زمین...نمی فهمم چرا زمین خشک خشکه...پس این صدای بارون چیه که من میشنوم؟!...دخترکی که بالا سر قبر کناری گریه میکنه با دیدن من جیغ میزنه...

 

   + ستاره ; ۸:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۱۱/۱٥
comment نظرات ()