در سلول انفرادی-3

 

در نیمه شبهای پاییزی این شهر

در پارک متروک کنار خانه

سوار بر الاکلنگی بی دسته تا آسمان می رویم

با من تا اوج می آیی

در نوسانی پر قهقهه و ساده چون رسیدن از کودکی به بلوغ

و من غصه می خورم که هیچ دو قله ای به یک ارتفاع نیست

تنهایی را می بینم

کنار من ایستاده و به چشمان تو می نگرد

و من تعجب می کنم چرا به من نزدیک تر ایستاده تا تو

تو باید نزدیک ترین باشی

تو باید؟!

تمامی وزنت را روی نیمه الاکلنگ بی دسته می اندازی

تا من در اوج بمانم

و من تعجب می کنم چرا همیشه یک نفر باید به آسمان برسد؟!

اما بادی که بی وقت می وزد

و برگها را در آسمان تیره  گویی به فردا می برد

می ترسم

می ترسم

و سردم می شود

 آنقدر که راه کوتاه تنهایی تا آغوش ترا بدوم.

 

   + ستاره ; ٦:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٩/۱۳
comment نظرات ()