در سلول انفرادی-3

 

بار اول که اومد باورم نمیشد ، یه دختر بچه سیزده ساله حامله...صورتش دقیقا مثه یه بچه بود...ساده و صمیمی ...اما بار دوم که دیدم باباش اونو که پنج ماهه حامله بوده جوری کتک زده که به خونریزی افتاده...باید قیافه متعجب و مایوس منو میدیدن....اما وقتی شوهرش بهم گفت اون می خواد از دست باباش شکایت کنه...نگاش کردم و گفتم....اگر می خوای اینکارو بکنی راهش اینه که تا کبودیات خوب نشده  و خونریزیت بند نیومده بری تا اونجا معاینه ت کنن  من برات یه سونو گرافی می نویسم ولی اگر می خوای از پدرت شکایت کنی من همچین کاری رو بهت توصیه نمیکنم...خیره بهم نگاه کرد و من نمی تونستم بهش بگم...اون هر چی باشه پدرته...و تو بدون سواد و بدون استقلال مالی فقط با اتکا به مردی که کنارت وایساده نباید پلهای پشت سرت رو خراب کنی می خواستم بهش بگم تو با این سن چقدر این مرد رو شناختی ...تو چقدر بهش اعتماد داری؟!

 

   + ستاره ; ٥:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٩/٥
comment نظرات ()