در سلول انفرادی-3

 

این خونه تو درمونگاهم با این کاشیها ی بر عکس گلدار قرمز میون ردیف کاشیهای سبز، خاک گرفته و پر از حشره س اما انگار صندلی خاک گرفته ای رو که وسط اتاقک کوچک ارتباطی بین حمام و آشپزخانه و دو اتاقش گذاشته ام  خیلی آشناست صندلی با پشتی شکسته و گوشه زبون باز کرده کناره راستش که من اونجا نشستم و گریه کردم ، یک بار اون روزی که با اون همکار مردم تو درمونگاه مشکل پیدا کردم و من از کارش شوکه شده بودم و خیره خیره نگاهش کردم ، بعد از 45 دقیقه که به خودم اومدم هیچ جا برای پنهان کردن اشکهام که اختیارشون رو نداشتم بهتر از همین صندلی خاک گرفته وسط اون اتاقک کوچک نبود نشستم رو صندلی خاکی و برای اولین بار تکیه دادن برام مهم نبود و تکیه هم نکردم شاید غیر از تو که دستم شماره تو گرفت و من بریده بریده و دیوانه وار واست تعریف کردم چی شده و تو هم با من شروع کردی به گریه کردن و اونقدر گریه  کردی تا من مثل همیشه از اینکه گریه می کنم خجالت  کشیدم و در نهایت من بودم که تو رو آروم کردم  و بعد از اون دیگه گریه ای نبود و اگر بود بریده بریده نبود ....امروز برای بار دوم رو اون صندلی نشستم و گریه کردم و باز هم برام مهم نبود که تکیه گاهی نداره واینبار کسی هم نبود تا با من گریه کنه و کسی هم نبود که دستهام شماره شو بگیره و کسی هم نبود تا همراهیش خجالت زده م کنه... نشستم و خیره شدم به کاشی قرمز برعکس روبرو.. جلوی آینه شکسته چشمام رو نگاه کردم و رد سرمه همراه اشک رو صورتم رو ، و دیدم چقد تنهام ، من و من...نه هیچ کس دیگه...حیف کسی اینجور موقعها نمی تونه خودشو بغل کنه...پس چشمامو بستم و گذاشتم تنهایی بغلم کنه .

 

   + ستاره ; ۸:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۸/٢٩
comment نظرات ()