در سلول انفرادی-3

 

1-       189 روز دیگه مونده تا بتونم روی تخت خودم بخوابم...تختم آرام بخش ترین جای دنیاس...نمی دونم برای چی ولی این خاصیت رو داره ، شاید چون از بچگی تا حالا پدر و مادرم لزومی ندیدن مبلمان خونه رو عوض کنن شاید چون بدترین کابوسهامو روی اون تخت دیدم ...نمی دونم اما امنیتی که یه تخت قدیمی بهم میده هیچ آدمی و هیچ آغوشی بهم نمی ده!

2-       دلم روزای بارونی تهران رو می خواد روزای پر ترافیک که صبحها وقتی میشینی تو هر ماشینی علاوه براینکه باید استرس دیر رسیدن رو داشته باشی باید حرفهای کلیشه ای و مسخره گوینده رادیو رو در مورد بارون و کوفت و زهر مار هم گوش کنی دلم درختای خیابون ولی عصر رو تو یه عصر پاییزی می خواد قدم زدن تو سپهسالار دنبال یه کفش...غروبای شلوغ تجریش ...دلم قار قار کلاغای پارک نصفه و نیمه دم خونه رو می خواد ...دختر کوچولوهای مدرسه ای ...اون مدرسه قدیمی و بزرگ که من توش گم می شدم... دلم پاویون بیمارستان امیر رو می خواد... اتوبوسهای بهارستان با کلی سوژه واسه فکر کردنشون ...دلم می خواد هیچ کس با هیچ کس به زبونی که من نمی فهمم حرف نزنه!

 

   + ستاره ; ٦:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۸/٢۱
comment نظرات ()