در سلول انفرادی-3

 

1-  از سید خندان تا سر میر داماد رو قدم زدن کار سختیه...علاوه بر این که سر بالاییه ...برای من سخته که یه راه پنجاه متری رو هم ماشین میگیرم....سخته که اونقدر سردت باشه که مجبور باشی همه راه رو دست به سینه راه بری اما سخت ترش اینه که تموم مدت حرف بزنی و انتظار جواب داشته باشی از کسی که حال حرف زدن نداره....اما از سر میر داماد که بخوای بری سید خندان کار خیلی آسون تر میشه اما آسون ترش اینه که سکوت کسی رو تحمل کنی که تموم راه رو حرف زده و تو جوابی غیر از اره و نه بهش ندادی!

2-  فرشته به تموم معنی یه عروسه!، عروس نه به معنی خوشگل و تو دل برو و ناز بلکه به همون معنی عروسهای سنتی خونه های قدیمی پدر سالار ها ...اون یه زن لاغر و قد بلنده با یه قیافه یه کم احمقانه با یه مشت موی سیاه که قلمبه میشه بالای سرش زیر روسری ...پارچه لباس محلیش از اون ارزوناس قواره ای 5-6 تومن نباید بیشتر باشه اما پارچه لباس مادر شوهرش شاید 15 -16 تومنی باشه....اون هیچ وقت تنها نمی تونه بیاد دکتر همیشه مادر شوهر قدرش باید همراهش بیاد ...شاید از اولین باری که دیدمش تا حالا که بعد از 8 ماه بچه شو سقط کرده و برای ای یو دی گذاری میاد فقط یک بار خودش حرف زده ...حرف زدن یعنی همون اره و نه و توضیح این که برای چی اومده و مشکلش چیه....اوایل با مادر شوهرش میومد و مادر شوهره تند تند به جای اون از درداش میگفت حالا خدای نکرده اگه تو شرح حالش سئوالی برای من پیش میومد که مادر شوهر ش نمی دونست بهتر بود خانومانه از دونستن اون قسمت از اطلاعات چشم پوشی می کردم....اوایل بهم بر می خورد و ناراحت میشدم حتی یه بار سرش داد زدم که آدم باید خودش باید دردشو بگه ( بگذریم که حالا فکر می کنم که اصلا به جهنم....مگه من که همیشه راحت حرف میزدم و همیشه حرف میزدم چقدر تو روابطم ایده آلم و چقدر موفقم)جلوی خودش با مادر شوهرش حرف زدم که مشکل اصلی حرف نزدنش و کم رویی فوق العاده شه ...که اون نمی تونه تموم کارهای این شخصیت ترسو و وابسته رو انجام بده که اون حق نداره تموم شخصیت و اعتماد به نفس فرشته رو زیر پا بذاره حرفای من مادر شوهره رو نرم می کرد و اعتماد به نفس فرشته رو زیاد ...حتی بهشون تمرین می دادم که تو خونه انجام بدن...همه می خندیدن که خانوم دکتر تو حوصله داری ها اینقدر جوش میزنی...اما اون روزی که دیدم بعد از 6 ماه فرشته با خواهر شوهری که از خودش کوچیکتر بود اومد و سلام داد من خندیدم دفه بعد بازم خواهر شوهرشو اورد اما خودش مشکلشو گفت...حرفای من و مادر شدن بهش اعتماد به نفس داده بود تا 2 ماه ندیدمش  و یه روز صبح باز دیدم داره پشت سر مادر شوهرش میدوه

-         چی شده؟

-         هیچی  هی بهش گفتم مواظب باش ...آخرش بچه رو سقط کرد حالا اومدیم ای یو دی بذاریم

-         کی سقط کردی؟

-         خانوم یک ماهه

-         فرشته نمی خوای خودت جواب بدی تو می تونی 20 تا بچه دیگه داشته باشی اینکه مهم نیست

-         فارسی بلد نیست

-         خوب تو هم بلد نیستی تو هم که داری کر*دی حرف می زنی...من کمی میفهمم...خواهش می کنم بگو....

اما تموم اون اعتماد به نفس رفته بود ....اون همون زنی بود که من برای بار اول دیده  بودم...انگار سرش برای تو سری خوردن افریده شده بود...

   + ستاره ; ۳:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۸/۱٧
comment نظرات ()