در سلول انفرادی-3

 

شاید با من نفس نفس تا آخر بستر بیای ، شاید گریه گریه تا آخر نرسیدن ، شاید همپای من بخندی ، همپای من مات شی به ته استکان چای ،شاید لغت لغت منو از بر بخونی تا من حس کنم که چقدر هستم ،شاید لبهای تو ،آشنا ترین لبهای من باشند ، شاید هر روز من دوستت دارم های تو رو اندازه بگیرم و نمودار خطی رسم کنم ، شاید روزی هزار بار دلت برام تنگ شه ،شاید بگی نمی تونی رفتنم رو تحمل کنی ، شاید روزی هزار دفه بگی بدون من زندگی برات هیچه ، ولی مشکل اینجاست که من ته ته حرفا و حرکت و نگاه تو هیچ وقت نبودم ، تنها چیزی که می خواستم!

 

   + ستاره ; ٥:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/۸/۱
comment نظرات ()