در سلول انفرادی-3

 

اون موقعها تو لیبر یه اتاق بود تو طبقه سوم بیمارستان که این اتاقه ،اتاق تشکیل پرونده و ...بود ...یه اتاق بزرگ که پر از گلدونای سبزی بود که زنهای زائو برای تشکراورده بودن و پیچک هاش دیوارای اتاق رو پوشونده بود ....دوتا از دیوارای  اتاق تا پایین شیشه بود و از اونجا میشد نشست و ساعتها دریای روبرو رو نگاه کرد ...همیشه بعد از ظهرای کشیک که کتاب اردر زنانم نیمه باز رو پاهام بود ولم داده بودم رو صندلی و به روبرو خیره شده بودم دریا اروم اروم جلوم بود و می خندید ...اون اتاق تو ذهنم یکی از اتاقای قصری بود که داشتم و لباسم یه لباس خواب بلند و نازک سفید بود و لاک قرمز رو ناخنهام بدون حتی یه پریدگی کوچولو کتاب اشعار پوشکین رو از رو پاهام برمی داشت و زمزمه میکرد...اما همیشه رویا به جا پای گرم بوسه ای اگر می کشید ماما از اون طرف داد می زد زائو فول شده و رویای من اونقدر پره مچور به دنیا می اومد که امکان زنده موندنش نبود....

 

   + ستاره ; ٤:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٧/٢۱
comment نظرات ()