در سلول انفرادی-3

 

 

طبق معمول ساعت 6 صبح با صدای ترق و تروق ظرف شستن مادرم از خواب بيدار می شوم فکر می کنم اين خاصيت مادرانه ای باشد آخر مادر حميده هم موقع ظرف شستن سر و صدا می کند بااين حال من به اين خاصيت مادرانه عادت نمی کنم فکر می کنم اگر خاصيت مادرانه يک آهنگ آرام بود چه می شد و به سرعت خنده ام می گيرد چون احتمالا آن وقت من يکی اصلا از خواب بلند نمی شدم با اين حال ارزو می کنم با صدای بهتری از خواب بلند می شدم چند لحظه بعد وقتی پدرم پايين می آيد صحبت کردن اندو مثل وزوز زنبور توی گوشم می پيچد و من يک بالش روی سرم می گذارم و تن کوفته ام را زير لحاف تکان می دهم بعد نيم ساعت سر و صدا فکر می کنم اگر خرس قطبی هم بودم بايد خواب از سرم پريده باشد تازه آنوقت است که مامان ارشيا را بيدار می کند و احتمالا چون دقيقا سر ساعت 7 نيست وچند دقيقه مانده داد ارشيا بلند می شود و مامان که نبايد کم بياورد جواب در خوری می دهد و اين سيکل ادامه می يابد بهر حال با 7 شدن ساعت مامان در خانه را باز می کند و در قديمی خانه با صدای مهيبی باز می شود واينجاست که صدای من در می آيد و ديگر واقعا مجبورم بلند شوم.

من خوشحالم چون پنجشنبه است و من تعطيلم خيلی زود تر از ان ست که به حميده تلفن کنم و برای خوابيدن نيز ديگر وقت نيست ياد درسهای تل انبار شده می افتم و لبخند می زنم وسراغ کتابها می روم واحتمالا انجا کتاب عقايد يک دلقک را پيدا می کنم و نا خود اگاه انرا باز می کنم يک صفحه را می خوانم و فکر می کنم اگر ادامه ندهم يک اتفاقی می افتد مثلا ممکن است روح ان مرحوم نا راحت شود ديگر چاره ای ندارم جز دراز کشيدن در تختخواب و شروع کردن.

ساعت5/9 ست که حميده زنگ می زند تازه از خواب بلند شده من انقدر غرق در عقايد دلقکه بودم که اصلا يادم رفت بايد زنگ می زدم با هم حرف می زنيم شب خواب جسد های بی سری را ديده که رژه می رفتند و تازه يادم می آيد که من هم شب خواب ديده ام اما هر چه به مغزم فشار می آورم يادم نمی ايد چه بوده است.

خلاصه اينکه ساعت 5/10 ست و ما هنوز داريم حرف می زنيم و تصميم می گيريم به چند جا هم سری بزنيم به سرعت برق لباسهايم را می پو شم و جلوی آيينه به خودم لبخند می زنم سر کوچه حميده اينها که می رسم سر حميده از در خانه شان بيرون می آيد اشاره می کنم و با هم قرار می گذاريم که سر کوچه شان خانونونونونوم شويم يعنی نخنديم سرمان را بگيريم پايين ...حرف نزنيم و خبر دار راه برويم!!!!!!بهر حال اين کوچه يک سر که بيشتر ندارد و با گذشتن از ان می توانيم باز خودمان شويم  آدمهای رنگارنگی در خيابان هستند يک مرد چاقو قد کوتوله که با موبايلش حرف می زنه آنطرف تر يک خانونونونوم ايستاده که ماشين بگيرد و اين طرف يک مادر و دختر مشغول نگاه کردن به ويترين مغازه ای هستند انگار اين هم يک پنجشنبه عادی ست عادی بودن هيچ پنجشنبه ای مرا متعجب نمی کند و فکر می کنم شايد اين عادی بودن هم حکمتی دارد آدمهای رنگ وارنگی از کنارمان می گذرند و ما بی خيال می خنديم کودکی آن چنان در آغوش مادرش به خواب رفته است که گويی چيزی از خاصيت مادرانه نشنيده است صورتهای آدمهای مختلف را می بينم ونمی بينم انگار اين همه نيستند من به دنبال چيزی غير عادی در پنجشنبه 15/2/81 می گردم بايد حتما چيزی باشد مثلا باز شدن شکوفه های بهار نارنج و پخش بوی آنها در فضا يا پر آب شدن رودخانه يا ترافيک شهر ولی اينها هر سال اتفاق می افتند و هزاران نفر بی تفاوت از کنار انها می گذرند من دلم طغيانی می خواهد شوری و حکايتی چيزی که بتوان گفت امروز ، امروز است 15/2/81 در اين فکر ها هستم که ماشينی جلوی پايم ترمز می کندحميده دستم را می کشد و راننده با کلفت ترين و بلندترين صدای دنيا می گويد مگه کوری؟

حميده از من می خواهد تا برای برداشتن چند تا کتاب به بيمارستان برويم از اورژانس که رد می شوم چند نفر هراسان به اين طرف و آن طرف می دوندفکر می کنم بايد اتفاقی افتاده باشد از خانم سليمی سوال می کنم می گويد که تصادفی داريم زن جوانی با صدای بلند گريه می کند صدای گريه او مرا به اتاق احيا می کشاند مرد بلند قد درشت هيکلی روی تخت خوابيده در اتاق ۹ متری کوچکی که پر است از وسايل مختلف و يک کمد بزرگ و 8 تا ادم دور تادور ش را احاطه کرده اند پزشک اورژانس تا مرا می بيند می گويد خانوم دکتر يک سری به آزمايشگاه می زنيد خون هنوز نرسيده ومن نمی فهمم برای چه برای رسيدن به آز مايشگاه می دوم از پله ها که بالا می روم يک بسته خون آ مثبت می خواهم تکنسين آزمايشگاه به کندی تحويل شدن سال برگه ها را از دستم می گيرد و نگاه می کند و بعد بسته خون را بيرون می آورد ولی می گويد هنوز خون را چک نکرده ببيند گروه خون روی بسته درست است يا نه....

-        خوب خانوم دکتر درست کی تمام می شود؟

-        زود.. زود.. زود...زود... زود... زود

تکرار می کنم  ...از پنجره به بيرون نگاه می کنم و حس می کنم من ايستاده ام و دنيا تند حرکت می کند

زود باش

و بسته را به من می دهد پرواز می کنم حياط بيمارستان را سالهاست می شناسم هيچ گاه اينقدر بزرگ نبوده است وقتی به اورژانس می رسم اتاق ۹ متری خالی خالی است و مرد بلند قد درشت هيکل را پارچه سفيدی پو شانده  بسته خون را بغل می کنم روی نيمکت می نشينم و گريه می کنم گريه می کنم و وقتی دوباره به حياط بيمارستان می رسم می بينم که چقدر دلم برای پنجشنبه های تکراری تنگ شده است برای روزهای تکراری بدون حادثه برای سکون، دلم می خواهد دنيا به همان آرامی پنجشنبه  های قبلی حرکت کند حالا دلم می خواهد امروز 15/2/8۱ را از ياد ببرم........دلم برای خاصيت مادرانه ای تنگ شده است.

 

   + ستاره ; ۸:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٧/٢٠
comment نظرات ()