در سلول انفرادی-3

 

وقتی میرسیم به روستای قمر برای بازدید بهداشت محیط به یه خونه سرکشی می کنیم تو اکیپ بهداشتی مون 3 تا خانوم هست و دوتا اقا ....خونه دیوارهای گلیش ریخته....پنجره نداره.... در نداره طوری که من نمیتونم تصور زمستوناش رو بکنم ....یه پیرمرد استخونی اون وسط می بینم که حتی وقتی دارم میبینمش باور نمیتونم بکنم که خودشو با پلاستیک پوشونده ....گوشه اتاق دوتا کوه از پلاستیکا جمع کرده و واسه خودش رختخواب درست کرده تو خونه فقط یه کتری سوخته دیده میشه....به تختم تو اتاق تهرانم فکر می کنم که برام ارامش بخش ترین جای دنیاس....هر وقت که از همه جا رونده م و دلم گرفته....به زبون محلی حرفایی می زنن و من هنوز اونقدر وارد نشدم که دیگه زبون روستایی های روستای قمر رو بفهمم....یه دفه میبینم راننده مون می خنده....می پرسم چی شده و اون میگه: پیر مرده داره به اقای() میگه یکی از این چشم سیاه ها رو وقت رفتن واسه من بذارین....

ماتم میبره....احساس ارامش تو یه تخت هم فقط مخصوص بعضی ادماس؟...این پیرمرده فکر نمی کنه یه چیزی تو زندگیش کم داره؟...فکر نمیکنه؟....فکر نمیکنه؟....فکرنمی کنه؟....تو راه دارم دیوونه می شم که فکر نمیکنه...که فکر نمیکنن...که فکر نمیکنیم...که گاهی وقتا اگر احساسم رو تعمیم بدم به کل جامعه....اگه همه انتظاراتی که از زندگیم  واز روابطم و...دارم ...رو با اون پیر مرد و مثه اون  میانگین بگیرم....اونقدر این پیر مردا زیادن که این میانگینه اونقدر با اونی که می خوام فاصله داره که فکر نمیکنم بتونم روزی احساس خوشبختی کنم....

 

   + ستاره ; ٩:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٧/۱٤
comment نظرات ()