در سلول انفرادی-3

 

 

 

یه دختر بچه که شاید کلاس سوم دبستان باشه با یه مانتوی رنگ و رو رفته که یه  روزی انگار بنفش بوده میادتو...مانتوش منو یاد 17....18 سال پیش میندازه....نوزادی رو که اورده تو یه پتوی خیلی کثیف پیچیده شده...حتی دلم نمیاد به پتوش دست بزنم....لختش می کنم و دارم بی خیال معاینه ش می کنم که می بینم بند نافش با نخ قند گره زده شده...

-         این بچه کجا به دنیا اومده

-         تو خونه... مادرم دیروز که دردش گرفت هیچ کس نبود بیارتش اینجا

-         بند نافشو با چی بریده

-         با قیچی...

-         وای...چرا اینکارو کرده مادرت...چند تا برادر خواهرین...مادرت کجاست ؟پدرت؟

-         پدرم سر کاره...مادرم خونه س....اون مادر من نیست نامادریمه 3 تا بچه داره....مادر خودم طلاق گرفته رفته...

  بهورزا احضار میشن

-         چرا این مادر باردار  رو پیگیری نکردین؟

-         پیگیری کردیم ننوشتیم

-         نه پیگیری نکردین....اگه پیگیری شده چرا نوشته نشده ؟چرا ننوشتین؟

-         ادرسشو نداشتیم

-         رو این پرونده جای ادرس هست اینجا چرا پر نشده؟

-         اخه اینا هر چند ماه خونه شون عوض میشه

-    کل این شهر مگه چقده که توش نمیتونستین مادر بارداری که مراجعه نکرده رو پیگیری کنین...این سهل انگاری شماست اگه این بچه کزاز بند ناف بگیره...

-         اینا قاچاقچین خانوم دکتر...

-         قاچاقچیا هم ادمن...بچه هاشون هم بچه ادم به دنیا میان...این اصلا سهل انگاری شما رو توجیه نمیکنه

دختر جون تو برادرتو باید ببری پیش متخصص

دخترک می زنه زیر گریه...ارومش می کنم و با تتابولینی که نوشتم و برگه واکسیناسیون و برگ ارجاع می فرستمش و بارها واسش توضیح می دم که چیکار باید بکنه

 

فردا صبح با بهورز میریم پیگیری همین نوزاد... خونه اون رو در عرض 5 دقیقه پیدا می کنیم از جلوی در خونه باریکه فاضلاب رد میشه حالا میفهمم چرا از کل شهر اینجا وبا اومده در میزنم و مادر نوزاد رو می بینم اما تتابولین رو تزریق نکردن....می پرسم چرا ....می گه اخه وقت نشد....می ترسونمش تا بلکه یه خورده موضوع رو جدی بگیره از فرشهای خونش معلومه پول خرید امپول رو داره

تو راه برگشت همون دخترک رو با یه قوطی روغن  تو بغلش میبینم صداش میکنم چون اون باهوش ترین فرد اون خانواده به نظر میرسه...دوباره همه چی رو براش تو ضیح می دم ذوق کرده که من رفتم خونشون

-         رفته بودی خونمون؟

-         اره...اون برگه های نسخه رو داری یا دوباره بنویسمشون؟

-         نه بلگه ها هست...اما اون امپول مهمه رو هنوز نزدیم..

این بلگه گفتنش لبمو به لبخندی ناخواسته باز میکنه...

 

   + ستاره ; ٧:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٧/۱٢
comment نظرات ()