در سلول انفرادی-3

 

1-    دیروز...

زنگ می زنم به دکتر(1) تا مرخصی بگیرم...اون یه هفته س قراره به من زنگ بزنه تا بگه که مرخصی میده یا نه....

-         سلام دکتر قرار بود بهم زنگ بزنین..

-         بابت چی؟

-         مرخصی...3 روز مرخصی می خواستم

-         خانوم دکتر نمیشه مرکز رو خالی بذارین

-    ولی من 2 ماهه نرفتم ماه پیش هم بهم مرخصی ندادین در صورتیکه همه رفتن ...مرخصی همین دوماه فقط ، میشه 5 روز حالا ازتون 3 روز مرخصی خواستم...قبلا هم مرکز 1 ما رو کاور می کرد

-         الان پزشک خانواده ن نمی تونن بیان بالا شما رو کاور کنن

-    ولی قبلا هم بالا نمی اومدن...همیشه مرکز من خالی می موند عملا ...وقتی اونا مرخصی بودن من می رفتم مرکزشون هم کار اونا رو انجام می دادم هم مریضای خودم رو میدیدم اما وقتی من می رفتم فقط اگر برگ ارجاعی بود که حوصله می کرد و می رفت پایین می دیدن و اون هم همیشه با غر غر ...همه مریضای بهداشتی هم انبار میشدن برای خودم....

-         من با دکتر(2)تماس می گیرم ببینم چی میشه...بهتون خبرمی دم

-         کی خبر می دین من دارم می رم سیاری

-         دیگه واسه من وقت تعیین نکن(داد میزنه)

-         اخه اینجا بلیط کم یاب شده من باید از قبل برم بلیط بگیرم

-         من اینقدر شعور دارم که تو 5 شنبه میری تا قبلش بهت زنگ بزنم

-         ....

         گوشی رو می کوبه بغضم میترکه...دیگه تحمل ندارم

         اونقدر دپرسم که حتی مریضا هم می فهمن....طنگ می زنم به دکتر(2)

-         سلام خسته نباشین من دارم میرم 3 روز مرخصی میشه منو لطفا کاور کنین؟

-         نمیشه من پزشک خانواده م

-         خوب باشین

-         این تو شرح وظایف من نیست

-    تو شرح وظایف من هم نبود که هفته گذشته که 1 هفته رفتی مرخصی بیام مریضاتو ببینم...تو شرح وظایف من هم نبود که ساعت 11 شب با یه اس ام اس فردای روزی که تو مرکزت وبا اومده بود و تو رفته بودی مرخصی بیام جای تو و همه کارای اونا خراب شه رو سرم... تو کل این 3 روز شاید 2 تا مریض هم با برگ ارجاع نباشن...که بیان پایین پیش تو...

-         نمیشه

گوشی رو بدون خدافظی می ذارم با خودم فکر می کنم مردیکه ی هیز بی خاصیت...

 ظهر نشستم تو تاکسی کنارم و وسط صندلی عقب یه دختر دیگه نشسته و اونطرف خالیه تاکسی نگه میداره تا یه اقایی سوار شه...اقاهه در و باز میکنه اما اون دختره کنار من اون ور تر نمیره تا جا واسه اقا باز شه...دختره متوجه نشده...اقاهه میره رو صندلی جلو میشینه که یهو راننده تاکسی به من میگه خانوم چسبیدی به در خودتو تکون بده ...با دهن باز نگاش می کنم

-    برم اون ور تر رو سر این خانوم بشینم...نمیبینی این خانوم اونور تر نرفتن چرا به من میگی...اگه چسبیدم به در چطوری این اقا در رو باز کرد

-         این تاکسیه

-         نگه دار پیاده شم 

نمی دونین چه اعصابی ازم خورد شد...میام خونه هنوز در بسته نشده اول یه هوار میکشم و بعد به شیوه خودم با صدای بلند گریه می کنم...دیگه نمی تونم اینجا و ادماشو تحمل کنم...

 

2- امروز...

    بعد از 3 روز که دکتر (1) زنگ نزده زنگ می زنم بهش

-         دکتر من برم یا نه؟

-         برو به دکتر (2) بگو کاورت کنه

-         من زنگ زدم بهش میگه نمیکنم

-         نمی تونه نکنه...تو برو مرخصی

 و باز گوشی رو میکوبه تموم حرفایی که اماده کرده بودم اعم از اینکه شما حق ندارین با من این طوری حرف بزنین و ... تو دهنم می ماسه

ظهر تو تاکسی مردی که همراهش دستش شکسته داره به یه درمونگاهی فحش میده که چرا دستشو گچ نگرفتن

-    اقا این دست همراهتون حتی با چشم هم میشه تشخیص داد که شکستگی دوبل ساعد داره ...درمانش جراحیه پزشک اون درمونگاه کار درستی کرده...

مرده منو نگاه میکنه فکر کنم حرفم رو قبول کرده...

 

   + ستاره ; ٥:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٦/٢۳
comment نظرات ()