در سلول انفرادی-3

 

ناراحتم و داغون دوماهه نرفتم خونه و بهم مرخصی نمی دن... لجم گرفته از اينکه همه دارن مرخصی می رن اما به من که ميرسه مرخصی به علت وبا لغوه...اونقدر اعصابم خورده که حتی صدای بلند مردی رو که داره کنارم تو تاکسی حرف ميزنه نمی تونم تحمل کنم....                  

بدون اينکه در بزنه مياد تو و ميگه دکتر معاينه نوزاده

- بذارش رو تخت و لختش کن

معاينه ش می کنم يکی از معاينه ها اينه که تو بايد کيسه بيضه نوزاد رو معاينه کنی تا حتما بيضه ها از تو شکم اومده باشن تو کيسه ها...معاينه می کنم و بهش ميگم جمعش کنه...ميام تا نوت بنويسم تو پرونده ش...خانومه بچه رو جمع ميکنه که يه دفه می بينم قطره قطره ادرار بچه داره ميچکه رو ميزم و صندلی مريض کنار ميز و زمين...

- خانوم اين بچه رو درست کنين داره همه جا رو داره کثيف ميکنه

- چی کارش کنم ...خوب بچه س ديگه

- بابا... مردم رو اين صندلی ميشينن...من پشت اين ميز کار ميکنم...خوب لا اقل کهنه ميپيچيدی بهش...

- من کهنه ش کردم ...تقصير تو ا....فشارش دادی حالا خوب اينم معلومه اينکارو می کنه!!!

می خوام بگم من بيضه هاشو معاينه کردم چه ربطی به ادرار کردن داره وبه اين تو بذاری ادرارش بريزه رو ميز و صندلی...که اون با غضب در اتاقم رو با همون دست ادراريش می کوبه بهم.... 

 

   + ستاره ; ٤:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٦/٢٠
comment نظرات ()