در سلول انفرادی-3

 

1-

- سلام

- سلام..چطوری جونم؟ تعریف کن چی کار کردی امروز؟

- ...

- تعریف کن دیگه

- چی بگم

- ...

- هیچی دیگه واسم مهم نیست...هر روز صبح یه راه 45 دقیقه ای رو با لعن و نفرین1.5 میرم و میام....تازه دوستم زنگ میزنه یاداوری میکنه که برم ...وگرنه خودم یادم نمیمونه...از وقتی که فهمیدم به چیزی که میخوام نمیرسم زندگی دیگه نمیکنم

- تو اما اگه خودت بخوای میتونی زندگی کنی...تو نفس میکشی پس زندگی میکنی

-اما نفس کشیدن فقط برای بودن لازمه

- ولی زندگی همین بودنه همین رفتن هر روز سر کاره این کار هم که تموم شه...فکر میکنی چی میشه....تو اینارو نمیبینی ....من هستم و تو منو نمیبینی...

- من با تو متفاوت فکر می کنم

(تو اصلا فکر نمیکنی...تو فقط بلدی کوتاهترین و بدترین راه رو انتخاب کنی....تو فقط حرف میزنی...تو همیشه همه چیزو دیر میبینی)

2-

-         چرا گوشی رو برنمی داری ؟...نگرانت شدم

-         هنوز نمردم ...نگران نباش

-         چرا اینطوری حرف میزنی؟

-         چطوری؟

-         چرا برنمیداشتی؟

-         مونده بودم پشت در...

-         دیدی؟ دیدی؟ فاصله رو میگم....فاصله بینمون...نگرانی منو وجواب تو که هنوز نمردی؟

( چطور فاصله بینمون رو تازه الان دیدی؟ گفته بودم که همه چیز رو دیر میبینی...من جلوی چشمتم و منو نمیبینی...و وقتی که نیستم نگرانم میشی و اونوقت انتظار داری ازت ممنون باشم...من نگرانی کسی رو که همیشه فقط نبودنم رو میفهمه نمیخوام)

 

   + ستاره ; ٧:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٦/٥
comment نظرات ()