در سلول انفرادی-3

 

 

زنگ میزنم 118 و شماره شو میگیرم...امام جمعه رو میگم...می خوام باهاش هماهنگ کنم تا بهمون وقت بده تو نماز جمعه راجع به وبا با مردم حرف بزنیم ولی از صبح هر چی این لعنتی رو میگیرم یه صدایی مثه صدای کانکت شدن میاد حتما امام جمعه هم داره وبلاگ منو میخونه!

-         دکتر نتونستیم که هماهنگ کنیم ...نریم دیگه...یا اصلا شما برین یه چادر مشکی سرتون کنین فکر می کنم خیلی هم بهتون بیاد منم میام فیلم برداری میکنم هر چی باشه شما مسئول درمونگاهین

زود سناریو مینویسه واسه اینکه کار خودشو بندازه گردن یکی دیگه

-         خدا رو شکر من یه زنم و حتی اگه چادر سرم کنم که هرگز لااقل واسه حرف زدن تو نماز جمعه نمیکنم نمیشه تو نماز جمعه حرف بزنم فکر کنم از زمان حضرت فاطمه تا حالا کسی اینکارو نکرده ...حالا وبا که موضوع مهمی نیست

-         ولی حرف شما رو بهتر گوش میکنن

-         می دونم اما شمایی که  باید حرف بزنی

-         خیلی اسونه ها 10 دقیقه بیشتر طول نمیکشه منم متنو برات اماده میکنم

-         تو متنو بهتره واسه خودت اماده کنی من احتیاجی به متن ندارم اگه بخوام حرف بزنم... تویی که احتیاج به یه ویراستار واسه حرف زدنت داری!

-         اما فردا قراره نماز جمعه شلوغ بشه اصلا صلاح نیست من اونجا باشم

-         صلاحه که من اونجا باشم؟؟؟ من زنگ زدم و هماهنگ کردم...فردا باید اونجا باشین

-         نه هماهنگ نکردی که....ساعت چند برم؟

-         ساعت 10

-         خانوم نماز رو ساعت 12 میخونن من ساعت 10 اونجا باشم؟!!!! دیدی هماهنگ نکردی

-         هماهنگ کردم ساعت 10  واسه یاداوری به حاج اقا باید بری ...منتظرته(خیلی 3 شده)

 

   + ستاره ; ٧:٠٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٥/٢٦
comment نظرات ()