در سلول انفرادی-3

 

خونه آرومه...خونه یک نفره همیشه آرومه...دارم لیمو ترشایی که خریدم و دونه دونه میپیچم تو روزنامه تا بذارم تو یخچال، موهامو از پشت شکل گوجه فرنگی میبندم همیشه اینجوری کار کردن و فکر کردن راحتتره...نمی دونم اصلا کسی لیمو ترش رو هم تو روزنامه میپیچه با خودم میخندم که خوب چه اهمیتی داره من این کارو می کنم....و یاد تموم "چه عیبی داره "های زندگیم میافتم...اره دارم فکر می کنم اصلا چیزی، حرفی، کسی از مردم هست که برام اهمیت داشته باشه؟...دارم فکر میکنم چه دیواری کشیدم دور خودم ...دیوار من خیلی بلنده ....نور اونطرف هم حتی گاهی نمیاد...از دیوارم نه امواج رادیو رد میشه نه تلویزیون...نه حتی یه مقاله روزنامه ای که اینجا چاپ شده باشه ...اما دردناکتر از همه اینه که بیشتر از اونکه از سریالهای تلویزیون دور باشم از خانومی که کنارم تو تاکسی میشینه دورم....اولا به دیوارم افتخار میکردم ...اما حالا ازش متنفرم فضای محدود این دیوار اون چیزیه که من فکر میکنم ، اما برای عملی کردن اون فکر این فضا کافی نیست .....از خیابونای این ده تازه شهر شده که میگذرم...بیشتر به بلندی دیوارم پی میبرم...به دیواری که توش فقط منم و چند تا دوست محدود ودنیایی داریم جدا از مملکتی که توش زندگی میکنیم...به نگاه های مرداش که میرسم...وقتی می گم مردها منظورم اون قشر درس خونده و تحصیل کرده و کارمنده که حداقل دوسال دانشگاه رو دیده نه اونی که تا حالا تو مزرعه شون فقط خیار میکاشته...به نگاه های مرداش که میرسم...از خودم لجم میگیره که عصبانی نمیشم....به حرفای مرداش که می رسم....نمی دونم چرا دیگه جوابی ندارم که بدم...گوش میدم و نمیشنوم...به تحقیری که با تکیه به اون به خودشون جرات میدن بدون توجه به موقعیت و مکان و کسی که روبروشون وایساده فکر کنن می تونن هر حرفی بزنن...یا به اعتماد به نفسی که با اون فکر میکنن هر زنی رو میتونن تحسین کنن...و به فکر احمقانه ای که باهاش نتیجه میگیرن که به هر زنی می تونن به چشم زنی نگاه کنن که میتونن باهاش بخوابن و فقط صرفا مرد بودن به نظرشون کافی میاد...و به فکر احمقانه تری که باهاش به این نتیجه میرسن که با این خوابیدن اونو از خودشون پایینتر اوردن، اونو تصاحب کردن مثه دست مال کاغذیی که توش فین کردن!....به همه این چیزا مات نگاه میکنم....نه عصبانی میشم ونه اعتراض میکنم....نه میخندم و نه مسخره می کنم...از کنارشون میگذرم و میچپم تو لونه م...یه نفر اینجا تو درمونگاه هست که همیشه رفتارش بهم دیوار بلندمو یاداوری میکنه حرفاش همیشه قلقلکم میده که حق خودم و مادرم و مادربزرگم رو بگیرم...به این که فکر کنم حق دارم درست بهم نگاه کنن درست باهام حرف بزنن...درست در موردم فکر کنن....نمی دونم چقدر می تونم تحمل کنم...چقدر میتونم برای ارامش بها بپردازم...نمیدونم واقعا کسی لیمو ترش رو لای روزنامه میپیچه یا نه؟ ...

 

   + ستاره ; ۸:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٥/٢٤
comment نظرات ()