در سلول انفرادی-3

 

سوار ماشین شدیم بریم سیاری...من و راننده و (اون) ...راننده ،راننده همیشگی خودمون نبود....اون تو راه همش راجع به وبی حرف میزد که تازه کشفش کرده بود از اینکه چی توش  راجع به خودش خونده...من ساکت بودم و راننده میروند...راننده راه رو بلد نبود ...راهمون خاکی و فرعی بود و رسیدیم به یه دوراهی من میگفتم باید مستقیم بریم اما اون میگفت باید از چپ رفت راننده حرف اونو گوش کرد پنج دقیقه ای گذشت اون همش راجع به اون وب حرف میزد ...من داشتم فکر می کردم این راه لعنتی کی تموم میشه جاده نااشنا بود ما رسیدیم به ته جاده خاکی....و اون به راننده گفت که بره تو علفها و راننده باز حرفشو گوش کرد....ما گم شده بودیم....اون هی میگفت راننده ادامه بده و ما بیشتر تو علفها گم میشدیم اون فقط درباره اونچه که راجع بهش نوشته شده بود حرف میزد....از ماشین پیاده شدیم تا جایی که چشم کار می کرد علف بود.... اون باز داشت یه راه اشتباه رو نشون میداد....من کلافه بودم...و می ترسیدم....شاید از دفعات معدودی بود که ترسیدم...حرفایی که یک ریز میزد مثه پتک بود...سرش داد زدم...گفتم ما هیچ جا نمی ریم از همین راه برمیگردیم سر دوراهی و بعد مستقیم میریم و اون داشت میگفت که نه ....اینبار بلند تر داد زدم این بار راننده حرف منو گوش کرد ...اون دوباره راجع به وب داشت حرف میزد دوباره داد زدم که نمیخوام بشنوم....من تو اون علفزار اون روز چیزی رو که دوست داشتم از دست دادم و اسم اینجا شد در علفزار!

 

   + ستاره ; ٧:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٥/۱٤
comment نظرات ()