در سلول انفرادی-3

 

 

دوتا دستش رو گرفت دوطرف صورت دوستش و لبخند زد و خیره شد ...

-         من خیلی تو رو دوست دارم

-         برای چی منو دوست داری اخرش نگفتی بهم

-         اخه چطوری چیزی رو بگم که خودمم نمی دونم

-          برام یه قصه بگو

-    یه روز یه شاپرک خانومی که عاشق افتاب بود تو تارای یه عنکبوت زشت میافته، اون اصلا موقعیت خودشو نمیفهمیده....شاپرک خانوم خیلی خوشگل بوده عنکبوته از بالهای هزار رنگش خوشش میاد بهش میگه اگه یکی از حشرات ته اون حفره رو بیاره تا عنکبوته بخوره از خوردنش صرفنظر میکنه و ازادش میکنه تا دوباره افتاب رو ببینه...

  اون صورت رو دوباره تو دوتا دستش میگیره و میبوسه

- واسه همین دوست دارم چون همیشه وسط قصه های من خوابت میبره...

 

   + ستاره ; ٢:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٥/۱٢
comment نظرات ()