در سلول انفرادی-3

 

اوایل خدا برام کلمه ای بود که نمی فهمیدمش، می گفتن باید بهش احترام مطلق بذاری (من از هر باید و نبایدی بدم می اومد!)، حرفاشو تموم و کمال باید گوش بدی، می گفتن باید ازش ترسیدو ازش خواهش کرد که بهت توجه کنه گفته بودن اون هیچ وقت اشتباه نمیکنه...من خیلی وقتا وقتی هنوز دبستان هم نمیرفتم فکر می کردم مادرم جواب همه سوالها رو می دونه و هرگز اشتباه نمیکنه یه روز اونقدر بزرگ شدم که تونستم به مادرم بگم داره اینجا رو اشتباه میکنه  و اون وقت این فکر موذی اومد تو سرم که (آره خدا هم می تونه اشتباه کنه چراکه نه؟)...من دلم نمی خواست باور کنم خدایی که به من حکومت میکنه از جنس خودم نیست من دلم می خواست اون اشتباه کنه من خدایی رو دوست داشتم که مهربون باشه ،اشتباه کنه و اشتنباهشو قبول کنه تا بتونه حس منو وقتی اشتباه می کنم بفهمه ...من خیلی وقتا اشتباهشو می دیدم و وقتی که می گفتم همه ساکتم می کردن که (هیس!این حرفا کفره!تو عقلت نمیرسه حتما حکمتی بوده که اینکارو کرده!خدا قهرش میگیره )و من نمی دونستم چرا اون باید از ندونستن من قهرش بگیره( خوب بیاد برام توضیح بده این که خیلی ساده تره!) و این به نظر من اصلا طبیعی نبود به نظر من یه پادشاه یا نباید چوپان گوسفندا شه یا اگه شداون هم درنهایت باید نقش چوپان یه سری گوسفند رو قبول کنه!از طرفی من همیشه اونقدر رومنس بودم که همیشه فکر می کردم میشه با همه دوست بود وخوب خدا که کامل بود نباید خودشو برای دوستی با من میگرفت! حالا تو دوستی با یه موجود کامل هم اگه قرار باشه اون فکر کنه که خیلی بالاتره که دیگه کامل نیست!خوب تو دوستی داد و ستد داریم حالا نمی دونم شاید این دوستی از اول اشتباه بود اما این دادو ستد همون چیزی بود که همیشه همه در مورد خدا میگفتن حتی خودشم خودشو اینطوری تعریف کرده بود...خوب این داد و ستد شروع شد هر روز صبح بلندمیشی و می گی (دوست عزیزم خدای بزرگم سلام می دونی که برام عزیزی؟)...می دونی که نباید منتظر علیک باشی اما انتظار اتفاقی رو داری که بهت این حسو  منتقل میکنه که اون سلامت رو شنیده و روزها وروزها میگذره و هیچ اتفاقی نمی افته ،هیچ اتفاقی بهت این حس رو نمی ده ،دنبال خدا می گردی تو کارهات ،تو خیابون ، تو وجود دوستات می بینی و می بینی ومی بینی به جایی میرسی که علت نقش کلیدی خدا رو تو زندگی همه کشف میکنی... خدا اون کسیه که تو شکستهاتو گردنش میندازی و میگی خواست اون نبوده و حتما یه چیزی بوده که اون نخواسته اما زیاد پاپی اون چیزه!نمیشی...ادامه میدی به این زندگی لعنتی با خیلی از چیز!های دیگه و هر اتفاق خوبی رو میذاری به حساب توجه اون به خودت ...توجه از جانب یه موجود خالق و شگفت انگیز و قدرتمند... این یه کم حس خودخواهیت رو ارضا میکنه و تو چون مورد توجهی پس حتما موفقیتهات تکرار میشن و در نتیجه تو امیدواری ...اینجوری امید وار میشی به خوبی...که حتما باید نتیجه خوب بده و بدیهایی که بهت میشه برات قابل تحملتره چون می دونی اگه تو دستت نمیرسه یکی اون بالا هست جواب بدی رو بده گاهی وقتا برای تحمل یه درد ازش استفاده میکنی..خدا یه نیازه ...نیاز به کسی که عامل قدرمند مداخله گری تو همه کارهای تو ،که تو توش نمیتونی نقشی داشته باشی هستش ...اون می تونه حافظ منافع تو واحیا کننده حق تو باشه و البته تو لازم نیست دقیقا تعیین کنی این منافع دقیقا چی باشه ...خوب هرچی باشه گاهی وقتا ضررهای کوچیک میتونه پایه ریز موفقیتهای اینده باشه...من اما این خدا رو دوست ندارم من می خواستم باهم تصمیم بگیریم وقتی اون تنها تصمیم میگرفت باهاش دعوام میشد بهش فحش میدادم و همه باشنیدن من لب میگزیدن...حالا مدتهاس ارزو نکردم...چیزی هم نمی خوام ....مدتهاس فهمیدم که دنیا به سمت خوبی نمیره پس نباید به جای هر کار خوبی انتظار پاداش داشته باشی خیلی وقته فهمیدم که نباید فکر کنی کسی هست که اگه بهت ظلمی شد حق تو بگیره...یا کمکت کنه تا حق تو بگیری خیلی وقته فهمیدم من تنهام...میم...و...نون...اگه خوبم خودمم اگه بدم خودمم....اگه می خوام کاری رو انجام بدم...خودمم...اگه می خوام دردی رو تحمل کنم...خودمم...این نظر منه ...گرچه کامل نگفتمش...اره اعتراف می کنم با یه دوست صمیمی خیلی بحث کردم سر اینکه خدا وجود نداره....اون تو یه خانواده مذهبی بزرگ شده بود و خدا رو با برهان نظم و کلی برهان صدتا یه غاز دیگه می خواست برام اثبات کنه من خیلی از بودن و دوستی باهاش لذت می بردم اما حرفا که به اینجا می کشید فکر می کردم سر کلاس دینی نشستم...چقدر دعوا کردیم حتی سر یه کلمه نیاز و معنیش تو حرفای من و خودش ...اون منو متهم میکرد که یه زمانی منم خداپرست بودم و منم اونو به این عنوان که هنوز عقاید احمقانه و قدیمی داره...تا یه روز تو بلاگ ایدین خوندم که نوشته بود" از کسایی که خدا رو سعی دارن اثبات کنن متنفرم و از اونایی که می خوان اثبات کنن وجود نداره متنفر تر"...اولش نمی خواستم اعتراف کنم که من احمق تر از دوستم هستم اما یه روز وقتی جمله ایدین رو براش گفتم هر دوخندیدیم  ودیگه هرگز راجع به خدا بحث نکردیم ...!!!

 

   + ستاره ; ٢:٢٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٤/٢۱
comment نظرات ()