در سلول انفرادی-3

3

پسر دوید طرف دخترک...

-         ببین من یه سکه دارم دلم می خواست باهاش کلی چیز بخرم...اما این فقط یه سکه س

-    عیب نداره من جایی رو بلدم که باهم میریم تو سکه ت رو می کاری و آرزو می کنی و پای آرزوت اب میریزی...و می خوابی ...من بیدار می مونم می دونم صبح یه درخت داری پر از سکه های طلا

و صبح پسر درختی پر از سکه های طلا داشت

 

پسر دوید طرف دخترک...

-         وای نمی دونی یه عده دنبالمن...من می ترسم ...جلوم دریاست...نمی تونم از این جلوتر برم

-         نترس...دستت رو به من بده....اگه بخوای می تونیم دریا رو نصف کنیم و بریم اون طرف

و دریا باز شد تا اونا بگذرن

 

پسر دوید طرف دخترک...

-    امروز یه زن زیبا دیدم...اون موهای خیلی بلندی داشت با یه جفت چشم خوشگل...دلم می خواد اونو هم دوست داشته باشم...اما دوتا دل ندارم....

-         خوب میگی باید چی کار کرد؟

-         همیشه تو بودی که راه حلی پیدا می کردی

-         این بار تو بگو

-         خوب می تونیم دل منو بکاریم...و من ارزو کنم و بهش اب بدم...

-         نه این عملی نیست چون دل رو نمیشه کاشت

-         خوب پس میشه دستامونو بهم چفت کنیم و دل منو نصف کنیم نصفی مال تو ونصفی مال اون

-         نه این هم عملی نیست یه نصفه دریا بازم دریاس اما یه نصفه دل دیگه دل نیست

-         خوب پس من باید چیکار کنم؟

-         تو باید یکی رو انتخاب کنی

-         من اونو انتخاب می کنم

و یک دفه درخت سکه ها خشک شد و باز یه دریا روبرو بود و پسرک خوب که نگاه کرد دید اون موهای بلند اونقدرا دیگه زیبا نیستن...

 

   + ستاره ; ٤:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٢/۱٥
comment نظرات ()