در سلول انفرادی-3

 

 

-         اگه اون نباشه چی میشه....نمی دونم فک نکنم این درد رو بتونم تحمل کنم...من نمی تونم با درد زندگی کنم

-         اما تنها راه برای تحمل درد زندگی کردنه!

-         بدون اون این زندگی هیچی برام نداره...دوست دارم بمیرم و خودم رو خلاص کنم

-    گوش کن چند سال قبل اتفاق بدی برای من افتاد کسی از پیشم رفته بود که با درد رفتنش نمی تونستم زندگی کنم...تصمیم نگرفتم خودم رو بکشم اما می خوابیدم ...راه فرارم خوابیدن بود تا یه روز بعد از ماه ها خوابیدن و خوابیدن تصمیم گرفتم یه خواب عمیق تر داشته باشم قرصها رو بروم بود دوتا... سه تا ...نه...این تعداد اون خواب عمیق رو نمی داد ....خوردم نمی دونم چند تا و اون خواب شروع شد...اولش شاید یه حس عالی بود ....تعداد قرصها کافی نبود برای اینکه بمیرم اما حس مرگ رو بهم داده بود من تو اون چند دقیقه تو روز که هوشیاری مو بدست می اوردم نمی تونستم خودم رو تکون بدم می خواستم دستم رو بلند کنم ولی نمیشد فکر می کردم شاید بمیرم و این حالا به نظر وحشتناک میرسید می می خواستم دردم برطرف شه دهنم خشک خشک بود اما نمی تونستم اب بخورم اون ابی رو هم که میریختن تو گلوم کاری از پیش نمیبرد گاهی زمزمه هایی میشنیدم که می گفت" چرا این کارو کرده؟ چندتا قرص خورده؟" تا بعد از چهار روز تونستم چشمامو باز کنم می دونی اولین اتفاقی که افتاد چی بود اون درد پیچید تو سینه م اون اصلا کم نشده بود انگار من و همه برنامه ها ودردهامو این چها روز گذاشته بودن رو استند بای ...من سوال کردم امروز چه روزیه و جواب شنیدم چهار شنبه و اما من هنوز توشنبه شب بودم هنوز اون درد با همون شدت بود واین خیلی خیلی حس بدتری بود حتی از مردن هم بدتر بود اما در واقع اون روز بود که فهمیدم هر دردی رو برای برطرف شدن باید زندگی کرد ....تو باید صبح بری سر کار ...بخندی...سوار تاکسی شی وهمه جا اون درد رو با خود ت ببری و هرگز نخوای اونو پس بزنی باید به استقبالش بری تا اون کمرنگ و کمرنگ تر شه و یه روز وقتی سوار تاکسی میشی پول خرد هاتو میشمری و این اذیتت میکنه که اونا پنج تومن! کم هستن و تو مجبوری هزار تومنی خرد کنی! وقتی پولو میدی به راننده ... در رو که میبندی می بینی" وای تو این مسیر حتی یه لحظه هم دردت باهات نبوده"  

 

   + ستاره ; ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٤/۱٥
comment نظرات ()