در سلول انفرادی-3

 

گوشی رو می ذارم رو سینه پسرک با دست بهش اشاره می کنم که نترسه و ساکت باشه خیره خیره نگاهم میکنه....رد نگاهش خیره و با تعجب روی ستاره هایيه که رو ناخنهام چسبوندم... می خنده و دستش رو دزدکی می کشه رو یکی از ستاره ها ....براش دارو می نویسم و نسخه رو می دم دست خودش...دستشو دراز میکنه تا دست بده ، باهاش دست می دم و اون در گوش مامانش یه چیزی می گه مامانش لبخند میزنه می گم:

-         چی بهت گفت می دونم راجع به منه!

-         گفت دوست داره وقتی بزرگ شد با شما عروسی کنه چون رو ناخنهاتون ستاره دارین!

 

   + ستاره ; ۸:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٤/٤/۱۳
comment نظرات ()